تبليغاتX
مرد قبیله -
سرنوشت عشق
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من

می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی : غریب شهر منی ، این چه غربت است -
کاین شهر از تو می شنود داستان من

مرد قبیله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  |