تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

مرد قبیله


There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real
گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید


When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us
وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم


Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile
به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال كسی باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یك لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی كند
كسی را پیدا كن كه دلت را بخنداند


Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do
هر چه میخواهی آرزو كن
هر جایی كه میخواهی برو
هر آنچه كه میخواهی باش
چون فقط یك بار زندگی می كنی
و فقط یك شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی


May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy
خوب است كه آنقدر شادی داشته باشی كه دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش كنی كه نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی


The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way
شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلكه بهترین استفاده را می كنند
از هر چه سر راهشان قرار میگیرد

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله تولد ۴ سالگیت را تبریک می گویم

 

می خواهند خسته ام کنند

می خواهند از دستِ خودم خسته ام کنند

اما من به محمد ، کلمات ، بامداد

                                                     قول داده ام

اما من به حروف حرف ها گفته ام

                                                  روی همین سطرهای پر اضطراب

وقتی لبخند با چشمهای ظریفِ

                                                    محمد دیگر نیست

نه !

چقدر این سطرها مرا پیش ِ صالحی می برند

چه عیبی دارد گاه آدمی مثلِ  دیگری حرف بزند

                                                                        صدا بزند :

من دردِ مشترکم مرا فریاد کن ...

+ نوشته شده در  جمعه 6 دی1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

هميشه برای کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه واسه کسي گريه کن که مي دوني وقتي غصه داري و اشک مي ريزي برات اشک مي ريزه برا کسي غمگين باش که در غمت شريک باشه عاشق کسي باش که دوست دارهب.هيچ وقت دل به كسي نبنديد چون ،اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نمي شه... ولي اگر دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشيد چون، اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نمي كنيد....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بیا پرواز کنیم کنار هم
بیا پرواز کنیم تو بال من
بیا باشیم مال هم ،بیا باشیم مال هم
اگه دیوونه می خوای، من
اگه گلخونه می خوای، من
کاشکی چشمات مال من بود
تو سرت خیال من بود
مثل من که آرزومی
آرزوت وصال من بود
کاشکی دستهامون و زنجیر می بستیم
همه جا داد میزدیم که عاشقیم عاشق هم
اما حيف...

شريك زجه هاي من بگو كه گوشِت با منه
ببين كه زخمهاي تنم شاهد حرفاي منه
اي خدا دلگيرم ولي احساس غم نمي كنم
چون با توام پيش كسي سرم رو خم نمي كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بي تو خراب و ويرانم ، بي تو غمگين و در عذابم ،با هر بها نه اي نامت را تكرار ميكنم . تو تسكيني براي قلب عاشقم تو روح غزل هاي مني اي زيباترين وقتي كه تو نباشي از من جزء كوهي در فرسايش و رو به مرگ چيزي باقي نمي ماند، اونقدراز تو ميگويم كه از اسم تو در آسمانها رنگين كمان تشكيل گردد، دم و بازدمم فقط تو را فرياد ميزند، تو هواي تازه زندگي هستي كه در قصر قلبم نشستي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اي فرشته زيباي من تا دنيا، دنيا هست بمان در كنارم من هيچ كس را به غير از تو دوست ندارم ، تا دنيا ، دنيا هست دل من فداي تو هست آن دلي كه عاشقانه دوست دارد ، اي فرشته زيباي من نگاهت را ستايش ميكنم قلبت را پرستش ميكنم با تو من مست و مدهوشم با تو روح و جسم جان ميگيرد و نفس ميكشد با تو من همه آرزوهايم شكل گرفته و با تو من آحساس آزادي ميكنم .
+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت

ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن

تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

می خوام که تا ابد عاشق بمونم
می خوام عاشق ترين عاشق بمونم

می خوام يه باغ گل هديه بيارم
می خوام يه کهکشان شعر بسُرايم

می خوام سرخیِ گل های بهار رو
به سرخیِ لب های تو ببازم

می خوام آبیِ دريا های پاک رو
به رنگ آبی چشمات ببازم

می خوام با تو تا اوج قله ی عشق
پر پرواز بگيرم، بر بخيزم

می خوام که تا ابد با تو بمونم
با تو، از عشقِ پاکِ خود بگويم

می خوام تا آخرين نفس بخونم
که می خوام پيش معشوقم بمونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام٬

آمدی چه زيبا

گفتم دوستت دارم چه عاشقانه

پذيرفتی چه فريبانه

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم چه کودکانه

همه چيزم شدی چه زود

به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه

نيازمندت شدم چه حقيرانه

واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

ولی هنوز دوستت دارم ای غريبه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بیا عزیز رفته بیتو دلم گرفته
نذار بمونم با این غروب غمگرفته
قصه دلتنگیه قصه بیتو بودن
فرقی نداره بیتو موندنو رفتن من
گفتی اگه یه روزی
فاصله بین ما بشه هزار تا دریا
پرنده میشی بازم تو برمیگردی اینجا
بیا که این پنجره بسته میمونه بیتو
همخونه قدیمی خسته نمونه بیتو

بیا عزیز رفته بیتو دلم گرفته
بیا که این پنجره پنجره پر غبار
بشهرگل وا بشه بشهرگل وا بشه
اینروزا که بهاره خونه ما دوباره
بهشت رویا بشه بهشت رویا بشه

بیا عزیز رفته بیتو دلم گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.

من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.

يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.

بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

یکی بود یکی نبود
زیرگنبد کبود

فارغ ازهرچی خوشی
پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتند
مهرغم بهش زدند
زیر بار زندگی ی ی
پرشم شکسته بود

اشک تو چشم شب نزد
خم به ابروش نیاورد
حتی پر شکستشو
به فراموشی سپرد

پرکشید دوباره باز
تو این زمونه غریب
زمونه ای که حتی
عشق کلامیه واسه فریب (البته نه برای همه)
+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

    مرد قبیله

ياد تو در حظر اين دل من جا مانده
 عزيزم عشق تو در آغوشم کمی جا مانده
 به اسمت همه جانم و با نامت می کنم
 اگه بيايی و نگی عشق ما کمی خواب مانده
 تورو دوست دارم و من دورت می گردم
 حاشا نکونی و بگی زندگی تو دلم جا مانده
 تو خودت نمی دانی که بودنت چه حکمتی داره
 پس بيا و نگو عشقم مثل زمانه پس مانده
 اگه تو فرشته ای
 من دنبال بوسه بر پايی می گردم
 اگه تو آواره ای
 عزيز پس بدان تنم از زندگی جا مانده
 می دونی عزيز دروغ ندارم که بگم
          هوای عشقمه کمی خواب مانده ...

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

امشب تار ابدم را بافتم
 با خودم تا خیالم تافتم
 
 امشب گریه سفرم را داشتم
 به خودم تا ابدم باختم
 
 امشب خانه ام را یافتم
 با نگاهم تا خدایم تافتم
 
 امشب قصه عشقم را داشتم
 به چشام تا خانه ام باختم
 
 امشب فصل آخرم را داشتم
 داستانم را در رمانم یافتم
 
 امشب تار ابدم را بافتم
 با خودم تا خیالم تافتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

           مرد قبیله

بانگاه تو وداع خواهم نمود
 گرچه نگاهت عذاب ماندن است
 لیک اساس سفرم را خواهم بست
 بردوش خاطره ها خواهم نهاد
 وخود با کوله باری خالی از سنگینی
 به راه خواهم افتاد
 
 
 حال روزهاست که درراهم
 به خود نهیب نزدیک شودن می زنم
 ﺁری من خودم را گول می زنم
 اینک به مقصدم قرنها فاصله است
 اما من به دل وعده امروز را داده ام
 واینک شوق دیدار تورا
 هرلحظه که ﺁید زره می بینم
 اما نمی دانم
 نمی دانم .. چه هنگام به عشقت گام
 خواهم نهاد ........................

برای اون دسته از دوستانی که اهنگ وبلاگ براشون بارگذاری نمیشه باید بگم که باید دکمه play رو بزنن تا شروع به بارگذاری بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سال ها ی کودکی دل ز غصّه دور بود
ماهی خیال من حوضش از بلور بود
یه درخت سبز بود ، زیرِ سقف آسمان
من به گاهواره ای ، گربه ای کنارمان
ناگهان شبی بلند ، از سرم عبور کرد
بند گاهواره را ، تاب داد و دور کرد
خوابِ سبز کودکی ، زرد و غم انگیز شد
برگ ها چو ریختند ، شکلِ او پاییز شد

برگ های خسته را ، دسته دسته باد برد
قصّه های خوب را ، مادرم ز یاد برد
سال ها گذشته باز ، حوض خالی آب نیست
گهواره ام کجاست ؟ خواب هست و تاب نیست

مرد قبیله

امروز ۳ خرداد , ۱ سال دیگر به عمرم اضافه شد نیمدونم تا کی این ۱ سالها ادامه خواهد داشت......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام.
خواستم برایت از شازده کوچولو بنویسم.
از همان نامه هایی که دوست داری.
اما باز هم نشد ...
دلم نگران است. نگران دلت. نگران آنچه گذشته و من ...
من نبوده ام تا تو را بفهمم.
باران را بهانه کردم،
قطع شد!
برف را بهانه کردم،
آب شد!
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد!
اصلا چرا می خواهی بروی؟ ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود. خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

آدم که به خودش اومد ديد ای دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده. چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده. دس کشيد به رو سينشو وقتی فهميد چی شده يه يه آهی کشيد... يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد. و اين برای اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گريه کرد هی آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روی زمين سفت خدا قدم می زد و اشک می ريخت. آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که می ريخ رو زمين و شکل مرواری می شد برمی داش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف. يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد. ديد خدا زير پوستش چه ميله های محکمی گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکی مثه دل گنجش می زد و تالاپ تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد زير همون ميله ای که درس روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد.

....

ادامه دارد  .............

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اين قفسه سينه که می بينی يه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست اين آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا ديگه کم کم داشت عصبانی ميشد. يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولی مگه اين آدم, آدم می شد. اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون. دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه ديگه... خدا گف... اين دل واسه آدم ديگه دل نمی شه...........

ادامه دارد................................

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

                
            کجایی نازنینم؟
            توی کوچه های دلم نیستی
            و هنگامی که نگاهم
            تورا می خواهد
            تو در شهر خاموشم نیستی
            و چشمانم حسرت دیدارت را
            با خود به گور می برد
            و تو در اوج شرارت نیستی
            کجایی نازنینم؟
            وقتی که قفس سینه ام
            مهر تورا در بر می خواهد
            تو در کجایی ؟ نیستی ؟
            عطر پیراهنت
            در هوای دلم هست
            چه خوش بود وقتی بودی
            ولی افسوس که خیلی وقته نیستی
            کجایی نازنینم؟
         
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 


 نفسهای بی صدای رهگذری در سرم می پیچد
 
 تو را مثل شبنم برگهای گل های سرخ دوست می داشتم...
 
 و رفتنت عشق را خط می زند
 
 و نفسهای خیابان در ته کوچه های تنهایی حبس می شود
 
 عشق به دیوار زندان دوست داشتن اسیر می شود
 
 سکوت در صدای جیرجیر جیرجیرک شبهای تنهایی موج می زند
 
 نفسهای درخت در تن باد به سختی می نشیند
 
 و تو رفتی......
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

 

 

 

 

 

گفتی تنهايی يعنی دلها یکی نباشند
 گفتم پس سهم دستها چی
 گفتی دستها بی معنیست وقتی دلها یکیست
 گفتم چشمهايم خطوط چهره ات را می خواهند
 گفتی چشمهایم را ببندم و تصور کنم
 گفتم صحرای گوشهایم تشنه صدای توست
 گفتی به ندای درونت گوش بده
 حال لحظه ها گذشتند و تو مرا ز یاد بردی
 در کنار هر لحظه از خودم می پرسم
 تعبير تنهايي چيست جز فاصله ای بين من و تو ....؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

<< ... تو آمدی و جهان را دوباره نشانم دادی.
تو آمدی تا بگویی این جهان هنوز خالی نیست.
تو آمدی آنگاه که چمدانی بسته بودم و در انتظار سوتِ حرکتِ قطارِ کوچ نشسته بودم ...
تو آمدی و پیام آورِ مهر گشتی.
تو آمدی و الفبای عشق را از نو برایم خواندی
و کلمات شکل گرفت ...
کلماتی از جنس عشق ... برتر و بهتر از کلماتی که بر کاغذ می نگارم
و تنها چشم های ما آن را می خوانَد، در وجودمان ... »

تولدت مبارک ای بهترینم.......

ای آشنایی که میایی اینجا و کامنت میزاری من هیچگاه آشنایم را فراموش نخواهم کرد.......   .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام بلاخره کلبه کوچک و تاریک و سرد مرد قبیله ۲ ساله شد . امیدوارم باز هم بتونم با کمک دوستان خوبم به نوشتن ادامه بدم.

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
 پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
 قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
 با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
 فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
 نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
 پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
 نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
 از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
 ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
 تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
 زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
 نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
 دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
 اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
 یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه ......
 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام به دوستان عزیز ببخشید که دیر ادپدیت کردم و به خیلی از شما عزیزان نتونستم سر بزنم خرابی کامپیوتر و یکسری از مشکلات دست به دست هم دادن و نشد بیام امیدوارم که من رو بخشیده باشین..

گاهي كه عزم آغوشت كنم

با نگاهي گنگ ، با قدم هايي به طعم عصر

از نيمه راه پشيماني باز خواهم گشت

تا تو بگوييم :

بگرد!

بگرد اي سرگردان!

بر گرد گريه هاي من

كه مقصد در انعكاس ساده يك لبخند مرده است

بگذار دو ركعت گريه بر دامنت بگذارم

زن ، هر سه شنبه زخمي گونه هايش را به انار مي بخشد

من چگونه بهار را به چهره اش بازگردانم

گاهي كه عزم آغوشش كنم

كه برتمام جمله هاي نيمه تمام باران گرفته است

گاهي ، پگاهي

كه عشق تندتر از قلب پرنده مي زند

بگذار دو ركعت گريه بر دامنت بگذارم

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عشق يعني حسرتي دريك نگاه
عشق يعني غربتي بي انتها
عشق يعني فرصت اما كوتاه
عشق يعني مرگ اما بي صدا

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباری نيست. عشق يعنی امکان انتخاب به معشوق دادن. برای آنکه کسی يا چيزی را بدست آوری٬ رهايش کن...

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

شهادت حضرت علی (ع) رو به همه دوستان عزیز تسلیت میگم و ما رو در این شبهای عزیز دعا کنین.

تنها می دانم که بايد نوشت

که نوشتن مرا آرام کند.

خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!

نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!

خدايا!! خدايا!!

نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...

می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم

خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات

اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟

خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند

ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...

محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...

ای کاش

در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند

به دنيا آمده بودم!

خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی

و تنها دل به همين خوش کرده ام

نا اميدم مکن٬‌ رهايم نکن٬‌ که تنها اميدم تو هستی...

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آدمی اگــر پیـامبــــر هم باشــد از زبـان مردم آســوده نیسـت٬

زیرا اگر بسیار کار کند٬می گویند احمــق است؛اگـر کم کار کند٬

می گویند تنبل است؛اگر بخشش کند می گویند افراط می کند

اگر جمعگرا باشد٬می گویند بخیـل است؛اگر سـاکت و خاموش

باشد می گویند لال است و اگـر زبان آوری کند٬می گوینـد وّراج

و پــرگوست؛اگـر روزه بــرآرد و شب ها نمــاز بخواند می گویند

ریـاکـار است و اگــر نکند می گویند کــافر است و بی دین؛لــذا

نباید بر حمـد و ثنـــای مــردم اعتنــا کرد و جز از خداوند نبـاید از

کسی ترسید.

شیخ بهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

وقتى اشكها حريم غرورت را شكستند, وقتى غصه كفتر شادى
را از بام دلت پراند, وقتى درد گل لبخند را برلبانت خشكاند نبود
آنكه دلت را شكست تا ببيند نهال غم چگونه درخاك وجودت
ريشه دواند.
وقتى ساعت ها خيره به باران پابه پاى آسمان گريستى,وقتى
بى تفاوتى را در چشمان بى حالتش ديدى , وقتى خود را
تنها و بى پناه در برابر تمام سياهى هاى بى انتهاى قلبش ديدى,
وقتى ابرهاى خيال ناگهان از مقابل چشمان نگرانت كنار رفت
وتو زندگى را همانگونه كه هست ديدى تازه حس كردى كه
مانند غريقى در درياى بى انتهاى شكست دست وپا مى زنى
وقتى كه صدايش خالى از احساس بود , وقتى تمام عشقت را
مانند تكه هاى كاغذ زير پا له شده ديدى فهميدى كه در دنيا
عاطفه پوچ وبى معنى است ودراين دنياى خالى جايى براى
تو نيست.
حال تو هم بخند,توهم احساست را فقط براى رمان هاى عاشقانه
خرج كن,تو هم وارد دنياى واقعى شو و با تمام بى احساسهاى
دنيا قهقهه ى بى تفاوتى سر بده.... .
+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگر نمی توانی سروی بر فراز تپه ای باشی ،بوته ای در دامنه ای باش
ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید
اگر نمی توانی درخت باشی ،بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش و چشم انداز کنارشاه راهی را شادمانه تر کن
اگر نمی توانی نهنگ باشی ،فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه
همه ما راکه ناخدا نمی کنند ،ملوان هم میتوان بود
در این دنیا برای همه ما کاری هست
کارهای بزرگ ،کارهای کوچک وآنچه وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست
اگر نمی توانی شاه راه باشی ،کوره راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی ،ستاره باش
با بردن و باختن ،اندازه ات نمی گیرند
هر آنجه که هستی ، بهترین باش ......
+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عطر تو
عطر تو در تمام اين جنگل وحشی زندگی جاريست
دوست داشتن را با تو آموختم٬
اما معلم عشقم بی آنکه آخرين درس اين فصل را٬"فراموش کردن" را ,
به من بياموزد٬ به نسيم پيوست.
حال من ماندم و طوفان بی مهری هايش
من ماندم و دل شوره و خاطره های طنین آرام بخش صدايش . . .

عید سعید فطر رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم. (فدای همتون )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اين ديوانگيست ...

که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم

که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه در يکي از آنها به ما خيانت شده است.

زندگي تكه ابري است به پهناي غروب آسماني است به زيبايي مهر

زنگي همچو گل نسترن است بايد از چشمه جان آبش داد

پس بيا تا من و تو بفشانيم بذز نيكي و صفا

و بگوييم به دوست معني عشق و محبت چه نكوست ......

چقدر سخت است که منتظر کسی باشی که فکر امدن نیست...

مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست...

چقدر سخت است ادم را از ارزوهایش دور کنند و او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند...

چقدر سخت است نوشته هایت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند...

چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

پاييزو دوست دارم چون فصل غمهاست...غمو دوست دارم چون اشك دلهاست...اشك و دوست دارم چون نداي قلبهاست...قلبمو دوست دارم چون اسم تو روش هك شده...ولي تو رو دوست دارم بي انكه بدانم چرا؟

شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم

يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم

دوشنبه: همچو مجنون عاشق صحرا شدم

سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم

چهارشنبه: اسير هجرانش شدم

پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم

جمعه: بي او تنها شدم و از تنهاي ....

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین....

وقتی يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با يک نگاه شروع ميشه اين نگاه مثل نگاهای ديگه نست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.مي بيني كار دل رو؟ شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا وقتي باهاته همش سرش پائينه تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده ديگه از آن خودت نيستي بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنيا رو سرت خراب ميشه همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم! انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.

فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.

هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.

آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.

فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.

چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی .....!

خيلی چيز ها هست که نمی دونی.

سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.

ولی...

هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست.

نيگام کن.

درست نيگام کن.

تو چشام.

هنوزم اينجام.

همون کوچه اولی.

يادته؟

ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.

ولی بازم اينجا ميمونم.

تنها تر از هميشه.

و...

آزاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  |