|
سرنوشت عشق
|

همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها درهم شکسته
به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته
چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشیانش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟
خوب می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدید ی باغبان از پی تو تند
دوید ، و نمی دانستی پدر پیر من است من به تو خندیدم ، تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم .
اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو سیب دندان زده از دست من افتاد و به خاک
دل من گفت : برو چون نمی خوا ست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را وهنوز سالهاست که
در ذهن من آرام آرام غربت بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این
پندارم .
کاش باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!
در ادامه متن پایین
از دوستان عزیز دعوت می کنم که وبلاگ پر محتوا و زیبای یار منتظر حتمآ سر بزنن.
با سپاس مرد قیبله
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟
سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم؟
ماجرای دل دیوانه بگفتم بطبیب
که همه شب در چشمست بفکرت باز
آنرا که غمی چون غم من نیست ،چه داند
کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟
وقتست، اگر از پای در آیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
سوز دل یعقوب ستمدیده زمن پرس
کاندوه دل سوختگان سوخته داند
دیوانه گرش پند دهی،کار نبندد
ور بند نهی سلسله در هم گسلاند
ما بیتو بدل بر نزدیم آب صبوری
در آتش سوزنده صبوری که تواند؟
و باز شکست بغض بی صدای من
شروع قصه چشم های بارانی من
و دست های همیشه خسته من
چند ورق کاغذ سیاه
و رقص خاطرات رویایی من
در اوج آسمان تنهایی من
و در فراز آن ، هر شب سیاه
پر است از سکوت سرد و بی ستاره من
چند ورق کاغذ سیاه
و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال
و شکفتن همه آرزوهای محال
چند ورق کاغذ سیاه
تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال
به هر سو که نگاه میکنم انگاری همه اتاق مثل زندان شده برایم
همه غمهای دنیا در من امشب لانه کرده هوای اتاقم سنگین شده
نفسم به سختی بالا میاید همانند ماهی که اب را ازش گرفته
باشند یا همانند پرنده ای که پر پرواز را ازش گرفته باشند و یا همانند درختی شدم که در کویر برای رسیدن به آب گوارا ریشه اش را فرسنگها به اعماق زمین میفرستد ،اشک در چشمهایم حلقه زده و قطرات اشک بر گونه هایم سرازیر گشته اه ای خدا امشب رو هر چه زودتر به سر برسان ،،، عشق من بی تو میمیرم بی تو در من حتی قدرت حرکت هم سلب میشود ،عشق من بی تو من هیچ هستم حتی نفس کشیدن هم برایم حرام هست
اگه یه نامه باشم
پراز پیامهای خوب
کاشکی جوابم تو باشی
اگـه یه عابر باشم
اسیـــر طوفان شن
کاشکی سرابم تو باشی
اگه تمام تنم
دو چشم خسته باشه
کاشکی نگاهم تو باشی
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشـــا راهی که پــایــانش تو باشی
خوشــا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم
نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را
در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي
انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...
چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...
همچو پروانه که می سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی
ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم
نچنان معتقدم کم نظری سیر کند
یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش
تو بهر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به اتش بریم صد ره و بیرون آری
زر نابم که همان باشم ،اگر بگدازم
گر تو آنجور پسندی که بسنگم بزنی
از من این جرم نیاید که خلاف آغازم
خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایۀ لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر ان وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
سعدی
از سایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم
محمد اصفهانی
ديد که در کيسه ما سيم وزري نيست
گوهرخود را برد وبه بازار دگر سودا کرد
گفتمش گر قبله شوي نظر به رويت نکنم
گر ماه شوي نظر به سويت نکنم
گر دسته گل شوي و ايي برم
بردارم و بويت نکنم
حال بگذريم سر به عقب دل نگران
تو بمان با دگران واي به حال دگران
مرا ببخش
خجسته میلاد منجیه عالم و بشریت حضرت امام مهدی (عج) رو به همه شیعیان جهان تبریک میگم و به امید روز ظهور ان حضرت.
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود
گل خشکیده تو دستام ، غزل مرده رو لبهام
دل پوسیده ی سینه ، برگ افتاده ی تنهام
با صدای سرد و زخمی ، با یه ساز دل شکسته
دیگه آهنگی ندارم ، واژه هایم همه خسته
کاش میشد عاشق بمونم ...عاشق نم نم بارون
عاشق شبای پاییز... عاشق زمزمه هامون
کاش میشد با تو بمونم ، آرزوهامو بخونم
پشت پلک این زمونه راز دنیا رو بدونم
خاطراتم همه افسرد ، کوچه باغم همه پژمرد
اومدم قصه بسازم قهرمان قصه ام مرد
آدمای قصه بی تاب ، پریای قصه در خواب
سرنوشت همه بی موج ، لحظه لحظه رو به مرداب
هميشه در انتهاي خواستن
در جستجوي لحظات شادي
در امتداد مسير خوشبختي
در نهانگاه قلبهاي عاشق
و غمگين گرمي نوازش
دستي تمام وا ژهاي زندگي را معني مي كند
اكنون كه نگاه دل نوازت
به لبخند مهربانيت......
و وجود نازنين تو
تو عشق را در خود پنهان كرده
بيا و بگذار من نيز با گرمي نوازش دستانت
واژهاي زندگي ام را معني كنم ......
(در صورت پخش نشدن اهنگ چند دقیقه صبر کنید تا بطور کامل بار گذاری شود)
اگر شب مال من بود
ستاره مال تو...!
اگر روزسهم من باشد
خورشيد پيشکش ات...!
اما افسوس!
عاشقان تهي دست اند
عاشقان تهي دست اند

اگر کردم به چشمانت نگاهی
مجازاتم بکن هر طور که خواهی
نکردم من در اين دنيا گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
**********
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ،
جهان در ديدگانم بود و گم شد
اي هم نفس برگرد من بي تو ميميرم
بي تو در اين عالم هر لحظه دلگيرم
اينجا غريبم من ,اي اشنا برگرد
رحمي به حالم كن بهر خدا برگرد
بي تو مثل پاييز از غمها لبريزم
با تو بهارانم سبزم دل انگيزم
رفتي و بي تو قامتم خم شد چون بيد مجنون
برگرد عزيزم بي تو پژمردن گلهاي گلدون
بر نمي تابد اين دل زار از من جدا باشي
با من كه عمري عاشقت بودم بي وفا باشي
سرشار از عشقم اما چه فايده مانده ام تنها
از درد هجران صدها ترانه خوانده ام اينجا
دل تنگم اي جان من براي يك لحظه ديدار
اين بار غم را اي عزيز من از دلم بردار
سلام عید غدیر خم را به همه دوستان تبریک میگم......
دوباره منتظرم من برای با تو پریدن
به باغ خاطره رفتن ، گلی زخاطره چیدن
تویی که باورمن بوده ای همیشه و هر روز
بدون تو نرسیدن ، بجزرُخ تو ندیدن
چوآمدی بگشایم دوبال راحت پرواز
برای با تو پریدن به اوج عشق رسیدن
همیشه بیم و امیدی برای این دل تنها
وبا حضور تو برغم دوخّط سرخ کشیدن
وباتو راحتم از قید و بند بود و نبودم
چو صید چابکی از بند دام و دانه رهیدن
وصال تو خط بطلان کشد به محنت و دوری
ودست دیو جدایی به تیغ وصل بریدن
خوش آن شبی که بیایی و باز مثل همیشه
سرود و نغمۀ «جاوید » عشق از تو شنیدن

هیچ نیمه ای آن نیمه را تمام نکرد
و همچنان نیمه من تنهاست
هنوز شبها زیباست
و شنها را می توان چنگ زد
اسمی نوشت
آبی ریخت
نیمه ای را خط زد
و حسرت را به روی صفحه آورد
مثل خورشید که به ماه نور بخشید
هر شب تکه ای از ان بر چید
و ماه من همچنان دنبال نیمه ای می گردد
ماه همچنان می چرخد .....
همه از عشق میگویند
همه از عشق میخوانند
یکی نان می خورد از عشق
یکی دنبال شهرت ساز عشقی میزند انگار
که آن هم سخت بی روح است
و گویا عده ای از عشق مینالند
ولی افسوس
همه از اوج خود خواهی
دکان عشق تعطیل است
دلم تنگ است...
کجایی اوج تنهایی؟
کجایی خلوت نمناک؟
هوای دل چقدر ابری است
و باز افسوس
به باران هم امیدی نیست
که باران هم نشوید این غم دل را
همه در قعر ظلمت آرزوی عاشقی دارند!
همه در اوج بیداری ولی خوابند!
دلم تنگ است...
ای عزیزترینم هنوز هم منتظرم تا برگردی ............................ .
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
کاش قلبم درد تنهايی نداشت
چهره ام هرگز پريشانی نداشت
یا که من نمیگشتم با تو آشنا
یا که تو از من نمی گشتی جدا
يادم آمد تو به من گفتي:
« از اين عشق حذر كن »
« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »
« آب آيينه عشق گذران است »
« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »
« باش فردا كه دلت با دگران است »
« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »
با تو گفتم:
« حذر از عشق؟ » « ندانم »
« سفر از پيش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »
« چو كبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »
« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم, نه رميدم
رفت در ظلمت غم,
آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .
صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .
بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .
گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،
عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،
کاش با او بودم . . .
کاش با من بود . . .
کاش من خودم بودم . . .
کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . .
اگه از من بپرسی
رنگ عاشقی چه رنگه
من ميگم رنگ سياهِ
اما باز واسم قشنگه
تو همونی که می گفتی
هميشه پيشم می مونی
چرا قلبمو شکستی
چرا از من گريزونی
باور نداره قلبم
وقت ودا رسيده
انگار که غم آتشی
بر پيکرم کشيده
دونه دونه توی ناودون
قطره های سرد بارون
بی تو اما يه کويرم
تو نباشی من می ميرم
قطره قطره٬ چکّه چکّه
اشک آسمون می باره
گِلِه دارم از خداوند
اگه باز تورو نياره
توی خوابم نمی ديدم
که يه روز از تو جداشم
چرا قسمتِ من اين بود
که گرفتار تو باشم
نمی دونی که جداييت
واسه من معنیِ دردِ
خونه بی تو مثل زندون
خونه بی تو سردِ سردِ
باور نداره قلبم
وقت ودا رسيده
انگار که غم آتشی
بر پيکرم کشيده
پشت پلك پنجره با چشم باد
روز و شب چشم انتظارم بعد از اين
ديگر از مرداب بودن خسته ام
دل به دريا مي سپارم بعد از اين
نقش لبخند تو را مانند موج
روي ساحل مي نگارم بعد از اين
من نمي خواهم شبيه ابرها
اشك دلتنگي ببارم بعد از اين
بايد از ((من)) بودنم دوري كنم
((ما)) شدن را دوست دارم بعد از اين
تقدیم به خودش میدونه
روزهايم را به بيهودگي می گذرانم و
شبهايم را به تنهايي سپري می کنم و
عشق را در يک لحظه بي خودي هدر می دهم
اينا کسايی هستن که عشق رو می کشن. با غريزه و احساسی که خدا بهشون داده مبارزه می کنن.
نمی دونم شايد من اشتباه می کنم.
(راستی معنی موضوع اين متن رو که فکر کنم می دونين؟ يعنی طرف که اينو ميگه قات زده! يعنی من!).
انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم
انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!!
غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...
در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بی وفايان در جهان
بسيارند در هر زمان
عاشقي; راز خود اندر دل بدار
سنگدلان بسيارند
خود را ارزشمند بدار...
اي که تو رو پرستيدم
از خدا نترسيدم
واسه کوير خشک قلبت
بارون شدم و باريدم
اي که واسه وجودِ تو
زندگيم دگرگون شد
دل سنگي و بي احساس من
پر از رنگ و مهربوني شد
اي که به من ياد دادي
چه جوري عاشق بشم
تمام قلبمو٬ وجودمو
به يکي هديه بدم
از عشق که می نويسم
به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!
پس،
در التهاب سطوح و اضطراب رنگها
نقاشی ات می کنم
پيش از آنکه نقشی جز تو
در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .
که گرآستین فشانی چو غبار دور گردم
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو راکه من هم برسم به آرزویی........................
تقصير منه که بهت گفتم دوستت دارم
احساسم رو، دلم رو، همه ی وجودم رو
خالصانه در اختيارت گذاشتم
در ابراز عشق از هيچ چيز دريغ نکردم
تو رو مثل خودم ساده شمردم
نمی دونستم هر روز دلم با يه حرفت خراشيده خواهد شد
آخه شايد نمی دونستم دلم اينقد نازکه!
ديگه چيزی از دلم باقی نمونده . .
که بخوام بهت هديه کنم.
دارم خودم رو اماده می کنم برای عشقی دیگر به نظر شما میشه دوباره عاشق شد؟؟
اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتي٬
هر پنجشنبه به مزارم بيا;
گل سرخی بر روی قبرم بگذار;
تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم...
ولی
اگر تو مردی من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را٬
که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم;
و عاشقانه در کنارت جان می سپارم;
تا بدانی هيچ وقت تنها نيستي...