تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
رخ
تا من رخ چون چشمه خورشید تو دیدم
چشمم ز غم عشق تو چشمه ی خون است
زلف
هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی
با تاب چنان زلفی من تاب نمی آرم
پیشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ابرو
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
مژه
از کمان ابرویش چون تیر مژگان بگذرد
بر دل آید چون در دل بگذشت از جان بگذرد
چشم
ما مست و خراب چشم یاریم
آشفته ی زلف آن نگاریم
گوش
شیفته حلقه گوش تو ام
سوخته چشمه نوش تو ام
دهان
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب
علم در وصف لبش لا یعلمی
عقل در شرح رخش لا یعلمی
زبان
آفرین بر زبان شیرینت
کاینهمه شور در جهان انداخت
چهره
گر بر فکنی پرده از آن چهره زیبا
از چهره خورشید و مه آثار نماند
گردن
گر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش
طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم
گلو
راه پر جان شود آنجای که گام تو بود
گوش پر دُر شود آنجا که گلوی تو بود
گریبان
مشاطه چه حاجت بود آنرا که همی حسن
هر ساعت ماهی ز گریبانش بر آرد
دوش
دل ودینم و دل و دینم ببردست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دست
همت کروبیان شعبده دست تست
سرمه روحانیان خاک کف پای تست
سینه
سینه گو شعله ی آتش کده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
آغوش
ای همه خوبی در آغوش شما
قبله جانها بر و دوش شما
کمر
کَس در کمرت میان ندیدست
گرچه کمر تو در میانست
پا
نور دل من ز عکس روی تست
تاج سر من ز خاک پای تو
قد
هر سرو که در چمن بر آید
پیش الف قدت چو نون باد

خلاصه اینکه.......
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و قرارم

ضاهر یار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

همه ایوان و صحن خانه خاموش
همه دیوارها درهم شکسته
 به هر طاقش تنیده عنکبوتی
به روی سقف گرد غم نشسته


چنین ویرانه افتاده ست و بی کس
خدایا این همان کاشانه ی ماست ؟
درین تنهایی بی آشیانش
مگر تصویری از افسانه ی ماست ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 


من به تو خندیدم

خوب می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدید ی باغبان از پی تو تند
دوید ، و نمی دانستی پدر پیر من است من به تو خندیدم ، تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم .
اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو سیب دندان زده از دست من افتاد و به خاک

دل من گفت : برو چون نمی خوا ست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را وهنوز سالهاست که

در ذهن من آرام آرام غربت بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این

پندارم .
کاش باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!

در ادامه متن پایین


از دوستان عزیز دعوت می کنم که وبلاگ پر محتوا و زیبای یار منتظر حتمآ سر بزنن.

با سپاس مرد قیبله

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

«من، تفته تن كويرم» - نم نم ببار باران‏
با وسعتِ غم، اينجا، بى‏غم ببار باران‏
خون مُرده سكوتم، در وادىِ خموشان‏
راهِ نفس ندارم، كم‏كم ببار باران‏
تا شوقِ نى سوارى، در سينه‏مان نميرد
بر خاكِ بازىِ ما، گُل نم ببار باران‏
در كوچه باغ هستى، پژمُرده از غبارم‏
تا... غنچه‏ام بخندد، شبنم ببار باران‏
رگبار بسْ... شقايق، تابِ تو را ندارد
از دشت رو بگردان، بَر يم ببار باران‏
گرمى به شيشه‏ام مُرد، تا... سركه شد شرابم‏
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟

 سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم؟

ماجرای دل دیوانه بگفتم بطبیب

که همه شب در چشمست بفکرت باز

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آنرا که غمی چون غم من نیست ،چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟

وقتست، اگر از پای در آیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده زمن پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی،کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بیتو بدل بر نزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

چند ورق کاغذ سیاه

و باز شکست بغض بی صدای من

شروع قصه چشم های بارانی من

و دست های همیشه خسته من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص خاطرات رویایی من

در اوج آسمان تنهایی من

و در فراز آن ، هر شب سیاه

پر است از سکوت سرد و بی ستاره من

چند ورق کاغذ سیاه

و رقص پوچ وخیالی قاصدک خیال

و شکفتن همه آرزوهای محال

چند ورق کاغذ سیاه

تمام دلخوشی سرد و بی صدای یک خیال

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

چرا شب تمام نمیشه؟ چرا دقایق و ثانیه ها از حرکت ایستادند ؟

به هر سو که نگاه میکنم انگاری همه اتاق مثل زندان شده برایم

 همه غمهای دنیا در من امشب لانه کرده هوای اتاقم سنگین شده

 نفسم به سختی بالا میاید همانند ماهی که اب را ازش گرفته

 باشند یا همانند پرنده ای که پر پرواز را ازش گرفته باشند و یا همانند درختی شدم که در کویر برای رسیدن به آب گوارا ریشه اش را فرسنگها به اعماق زمین میفرستد ،اشک در چشمهایم حلقه زده و قطرات اشک بر گونه هایم سرازیر گشته اه ای خدا امشب رو هر چه زودتر به سر برسان ،،، عشق من بی تو میمیرم بی تو در من حتی قدرت حرکت هم سلب میشود ،عشق من بی تو من هیچ هستم حتی نفس کشیدن هم برایم حرام هست

اگه یه نامه باشم
پراز پیامهای خوب
کاشکی جوابم تو باشی
اگـه یه عابر باشم
اسیـــر طوفان شن
کاشکی سرابم تو باشی
اگه تمام تنم
دو چشم خسته باشه
کاشکی نگاهم تو باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

واسه غمهات آرامشم
واسه خوابت نوازشم
ای عشق من
برای خستگیهات سایبانم
برای پروازتومن آسمانم
اگه دردی یه هم درد
اگه زخمی یه مرهم
اگه راهی، من یه همراهم
اگه بغضی یه فریاد
اگه رودی یه دریا
اگه اشکی تکیه گاهم
اگه قلبم اسیر
اگه عشقم حقیر
اگه جسمم یه کویر
اگه همیشه تنهام
اگه خالی دستهام
برایت عاشق ترین عاشق دنیا هستم عشق من و همیشه و همه جا با توخواهم بود .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

من از جنس احساسم براي تو بهشتي خواهم ساخت
من عاجزانه ميگويم كــه به عشق تو نيازمندم
و از قلب سرخ تو به قلب آبي آسمان ميرسم ...

 خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشـــا راهی که پــایــانش تو باشی
خوشــا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اي نگاهت رونق فرداي من
در تو معني ميشود دنياي من
چه دردي است درميان جمع بودن
ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون كوه بودن
ولي در چشم خود آرام شكستن

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

باران نميشوم که نگويي با چه منّتي خود را بر شيشه مي کوبم تا پنجره را باز کنم و نيم

نگاهي بياندازم... ابر ميشوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و ماه را

در آسمان نگاه کني. چند روزي است كه تنها به تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي

انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا به تو مي انديشم...

چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟ كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

همچو پروانه که می سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم

نچنان معتقدم کم نظری سیر کند

یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

 تو بهر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به اتش بریم صد ره و بیرون آری

زر نابم که همان باشم ،اگر بگدازم

گر تو آنجور پسندی که بسنگم بزنی

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایۀ لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر ان وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

سعدی

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بشنو از نی ، چون حکایت می کند
از جدایی ها ، از جدایی ها شکایت می کند

از نیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن ، نالیده اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراغ
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی ، هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم

هر کسی از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 


همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم
دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
با تو ستاره می شوم, با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم
ناجی شام شوکران با دل عاشقم بمان
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی , خاموشی , کوهم , اگر چه کنم با غم تو

محمد اصفهانی

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دلبر طناز من ترک من شيدا کرد
ديد که بيچاره شدي يار دگر پيدا کرد

ديد که در کيسه ما سيم وزري نيست
گوهرخود را برد وبه بازار دگر سودا کرد

گفتمش گر قبله شوي نظر به رويت نکنم
گر ماه شوي نظر به سويت نکنم

گر دسته گل شوي و ايي برم
بردارم و بويت نکنم

حال بگذريم سر به عقب دل نگران
تو بمان با دگران واي به حال دگران

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خدایامرا ببخش
اگر ماهی قلبم بر خلاف جریان رود توست
مرا ببخش ، اگر شادابم و جسور
اگر بی عقلم و عاشق
خدایا مرا ببخش
اگر بر خلاف طبیعت تو آفریده شده ام
اگر ذره ذره ی وجودم را از عشق آفریده اند
اگر عشقم گناهی نابخشودنیست
و اگر گناهم را دوست می دارم
خدایامرا ببخش
مرا ببخش اگر هیچ گاه فراموشت نکرده ام
مرا ببخش اگر شاخه های تاریک ، و علف های هرز را کنار زده ام
و به روشنایی ، و به نور رسیده ام
مرا ببخش اگر باران را با دست های پست خود آلوده ساخته ام
مرا ببخش اگر بر زمینت پای می گذارم
و اگر به شوق دیدن تو در آسمانت ، پرواز می کنم
مرا ببخش اگر با چشمان خود خورشید را
در انبانه ی سینه ام انباشته می کنم
مرا ببخش اگر مترسک باغچه ی قلبم
ایمانم را پرواز داده است
و اگر تو رادر میان خوشه های قلبم
پنهان ساخته ام


مرا ببخش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره
تو چرا به پاش مي سوزي
چشم به راه اون مي دوزي
اون كه رفته از تو حتي
يه نشوني هم نبرده
گل لبخند تو چيده
سهم شادياتو برده
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره
اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره... .

خجسته میلاد منجیه عالم و بشریت حضرت امام مهدی (عج) رو به همه شیعیان جهان تبریک میگم و به امید روز ظهور ان حضرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

یه نفر میاد که دلم داره هواش، تو گوش دلم پیچیده زنگ صداش ،خورشید نگاش اگه نتابه تو شب سیاهمون ، در قطب ظلمت یخ اجیل میشه توو کویر دلامون ، وای اگه نیاد اونی که اسمش رو لب بهاره اونی که اسمش آخرین برگ باغ انتظاره ...
بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...
تو بیا که آخرین برگ منی، آرزوی لحظه مرگ منی، تو بیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....
ای که اسم تو طلوع باورصبح، آه اگه نیای با خنده از در صبح...
وقتی شب میرسه مثل یه همزاد پیر تو گلوم میشکنه فریاد دستمو بگیر ....
بی تو در تقدیر مرداب دلم...
خسته تر از روح گردابه دلم...
تو بیا که آخرین برگ منی، آرزوی لحظه مرگ منی توبیا که خسته ام ،زجهان گسسته ام....
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

منو بشناس اي غريبه
اي به من از من خودي تر

من گل مردابيم كه
سايه اي نداره بر سر

گاهي بازيچه احساس
گاهي تسليم به گناهم

باورم كن كه جوونم اگه قلب اشتباهم

دستامو بگير كه مرداب ريشه هامو مي پوسونه

اين هوا هواي من نيست من و برگردون به خونه

خسته از اين نارفيقان
خسته از كابوس فردام

گل مردابتو بشناس
باغبون كودكي هام
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن مي شود

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

گل خشکیده تو دستام ، غزل مرده رو لبهام
دل پوسیده ی سینه ، برگ افتاده ی تنهام
با صدای سرد و زخمی ، با یه ساز دل شکسته
دیگه آهنگی ندارم ، واژه هایم همه خسته

کاش میشد عاشق بمونم ...عاشق نم نم بارون
عاشق شبای پاییز... عاشق زمزمه هامون
کاش میشد با تو بمونم ، آرزوهامو بخونم
پشت پلک این زمونه راز دنیا رو بدونم

خاطراتم همه افسرد ، کوچه باغم همه پژمرد
اومدم قصه بسازم قهرمان قصه ام مرد
آدمای قصه بی تاب ، پریای قصه در خواب
سرنوشت همه بی موج ، لحظه لحظه رو به مرداب

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

هميشه در انتهاي خواستن
 
 در جستجوي لحظات شادي
 
 در امتداد مسير خوشبختي
 
 در نهانگاه قلبهاي عاشق
 
 و غمگين گرمي نوازش
 
 دستي تمام وا ژهاي زندگي را معني مي كند
 
 اكنون كه نگاه دل نوازت
 
 به لبخند مهربانيت......
 
 و وجود نازنين تو
 
 تو عشق را در خود پنهان كرده
 
 بيا و بگذار من نيز با گرمي نوازش دستانت
 
 واژهاي زندگي ام را معني كنم ......

(در صورت پخش نشدن اهنگ چند دقیقه صبر کنید تا بطور کامل بار گذاری شود)

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

چرا دراين دنيا
 دست هاي من دردست تو نباشد
 که اشاره کنم به عروسکي که مي خنداند
 چرا در طوفان
 دستهايم به شاخه ها گير کند
 وقتي باد به هر سو مرا مي برد
 چرا در باران چتر نباشي
 که همیشه همراهم باشی
 نه
 چتر نه
 من با باراش باران تو را در کنار خود حس می کنم
 حس می کنم کسی کنارم هست
 اما کسی که می خواهم همراهم نیست
 باز چشمه ی خشکی نا پذیر کویر چشمهایم
 فوران می کند
 به همراه باران اشکهای بارانی من
 همه بر روی گونه هایم می لغزند
 اما کسی اشک هایم را نخواهد دید
 چون
 بزرگترین مزیت بارش باران اینست
 که چشم ها خیس اشک را کسی نمی بیند
 انگار فقط باران صورت مرا خیس کرده است  .....
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگر شب مال من بود

ستاره مال تو...!

اگر روزسهم من باشد

خورشيد پيشکش ات...!

اما افسوس!

عاشقان تهي دست اند

عاشقان تهي دست اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبيله

      اگر کردم به چشمانت نگاهی

      مجازاتم بکن هر طور که خواهی

      نکردم من در اين دنيا گناهی

      فقط کردم به چشمانت نگاهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اون كه رفته ديگه برگشتي نداره
عمر تو مي گذره اما
واسه اون ارزش نداره
اون تو فكرت نمي مونه
ديگه از تو نمي خونه
عشقتو مي بره  از ياد
اگه حتي تو پري شي
اون ديگه تو رو نمي خواد
اون كه رفته ديگه
برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش
يه دونه ستاره داره

**********

نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ،
جهان در ديدگانم بود و گم شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 

اي هم نفس برگرد من بي تو ميميرم
بي تو در اين عالم هر لحظه دلگيرم
اينجا غريبم من ,اي اشنا برگرد
رحمي به حالم كن بهر خدا برگرد
بي تو مثل پاييز از غمها لبريزم
با تو بهارانم سبزم دل انگيزم
رفتي و بي تو قامتم خم شد چون بيد مجنون
برگرد عزيزم بي تو پژمردن گلهاي گلدون
بر نمي تابد اين دل زار از من جدا باشي
با من كه عمري عاشقت بودم بي وفا باشي
سرشار از عشقم اما چه فايده مانده ام تنها
از درد هجران صدها ترانه خوانده ام اينجا
دل تنگم اي جان من براي يك لحظه ديدار
اين بار غم را اي عزيز من از دلم بردار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

من بودم و يار بود و پروانه و شمع
 من ماندم و يار رفت و پروانه پريد
 تا صبح زهجر يار خود همچون شمع
 ناليدم واشك حسرت از ديده چكيد
 ازدوري پروانه دل شمع شكست
 پشتش زفراق و دوری يار خميد
 گفتم غزلي ز بي وفايي نگار
 آن يار كه از برم چو آهو بِرَميد
 من گفتم و شمع اشك ريزان بگريست
 با گوش دل او قصّۀ هجران بشنيد
 چندان بگريست او كه در وقت طلوع
 از شمع اثر نماند و من ماندم و شيد
 من ماندم و اشكهاي پاشيدۀ شمع
 هجري كه براي من او شد
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

در نگاهم باش و بنشين
 بشنو اين آواز غمگين
 من غريبی بی پناهم
 سایه ای سرد و سياهم
 در ميان تيرگيها
 من حريم اشک وآهم
 ای بلندای رفاقت
 چشم بیمارم براهت
 آسمان گرم وآبی
 روشن از ماه نگاهت
 لحظه ای بر من نظر کن
 از دل تنگم گذر کن
 چون در آغوشم نشستی
 بامن از اینجا سفر کن !
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

 

 

 

 

سلام عید غدیر خم را به همه دوستان تبریک میگم......

دوباره منتظرم من برای با تو پریدن
 به باغ خاطره رفتن ، گلی زخاطره چیدن
 تویی که باورمن بوده ای همیشه و هر روز
 بدون تو نرسیدن ، بجزرُخ تو ندیدن
 چوآمدی بگشایم دوبال راحت پرواز
 برای با تو پریدن به اوج عشق رسیدن
 همیشه بیم و امیدی برای این دل تنها
 وبا حضور تو برغم دوخّط سرخ کشیدن
 وباتو راحتم از قید و بند بود و نبودم
 چو صید چابکی از بند دام و دانه رهیدن
 وصال تو خط بطلان کشد به محنت و دوری
 ودست دیو جدایی به تیغ وصل بریدن
 خوش آن شبی که بیایی و باز مثل همیشه
 سرود و نغمۀ «جاوید » عشق از تو شنیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام عید قربان رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم.

مرد قبیله

 

 

 

 

 

 

 

هیچ نیمه ای آن نیمه را تمام نکرد
 و همچنان نیمه من تنهاست
 هنوز شبها زیباست
 و شنها را می توان چنگ زد
 اسمی نوشت
 آبی ریخت
 نیمه ای را خط زد
 و حسرت را به روی صفحه آورد
 مثل خورشید که به ماه نور بخشید
 هر شب تکه ای از ان بر چید
 و ماه من همچنان دنبال نیمه ای می گردد
 ماه همچنان می چرخد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام امیدوارم حال همگی دوستان خوب باشه.نوشته قبلی برای تولد کسی نوشتم که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم ولی بعضی از دوستان تصور کردن برای کلبه مشکی و سردم نوشتم , باز هم روز ۴ دی را به عزیزترینم تبریک میگم.

همه از عشق میگویند
 همه از عشق میخوانند
 یکی نان می خورد از عشق
 یکی دنبال شهرت ساز عشقی میزند انگار
 که آن هم سخت بی روح است
 و گویا عده ای از عشق مینالند
 ولی افسوس
 همه از اوج خود خواهی
 دکان عشق تعطیل است
 دلم تنگ است...
 کجایی اوج تنهایی؟
 کجایی خلوت نمناک؟
 هوای دل چقدر ابری است
 و باز افسوس
 به باران هم امیدی نیست
 که باران هم نشوید این غم دل را
 همه در قعر ظلمت آرزوی عاشقی دارند!
 همه در اوج بیداری ولی خوابند!
 دلم تنگ است...

ای عزیزترینم هنوز هم منتظرم تا برگردی ............................ .

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

کاش قلبم درد تنهايی نداشت

چهره ام هرگز پريشانی نداشت

یا که من نمیگشتم با تو آشنا

یا که تو از من نمی گشتی جدا

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 


ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

يادم آمد تو به من گفتي:
« از اين عشق حذر كن »
« لحظه اي چند بر اين آب نظر كن »
« آب آيينه عشق گذران است »
« تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است »
« باش فردا كه دلت با دگران است »
« تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن »
با تو گفتم:
« حذر از عشق؟ » « ندانم »
« سفر از پيش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد »
« چو كبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدي, من, نه رميدم, نه گسستم »
« باز گفتم : كه تو صيادي و من آهوي دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نه گسستم, نه رميدم
رفت در ظلمت غم,
آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .

صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .

بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .

گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،

عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،

کاش با او بودم . . .

کاش با من بود . . .

کاش من خودم بودم . . .

کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . .

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگه از من بپرسی

رنگ عاشقی چه رنگه

من ميگم رنگ سياهِ

اما باز واسم قشنگه

تو همونی که می گفتی

هميشه پيشم می مونی

چرا قلبمو شکستی

چرا از من گريزونی

باور نداره قلبم

وقت ودا رسيده

انگار که غم آتشی

بر پيکرم کشيده

دونه دونه توی ناودون

قطره های سرد بارون

بی تو اما يه کويرم

تو نباشی من می ميرم

قطره قطره٬ چکّه چکّه

اشک آسمون می باره

گِلِه دارم از خداوند

اگه باز تورو نياره

توی خوابم نمی ديدم

که يه روز از تو جداشم

چرا قسمتِ من اين بود

که گرفتار تو باشم

نمی دونی که جداييت

واسه من معنیِ دردِ

خونه بی تو مثل زندون

خونه بی تو سردِ سردِ

باور نداره قلبم

وقت ودا رسيده

انگار که غم آتشی

بر پيکرم کشيده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آسماني بي غبارم ،بعد از اين
تشنه صبح بهارم ،بعد از اين

پشت پلك پنجره با چشم باد
روز و شب چشم انتظارم بعد از اين

ديگر از مرداب بودن خسته ام
دل به دريا مي سپارم بعد از اين

نقش لبخند تو را مانند موج
روي ساحل مي نگارم بعد از اين

من نمي خواهم شبيه ابرها
اشك دلتنگي ببارم بعد از اين

بايد از ((من)) بودنم دوري كنم
((ما)) شدن را دوست دارم بعد از اين

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

می خوام برم تو آسمون ستاره نیست برای این دل شکسته چاره نیست
اینجا دیگه قفس شده برای من برای موندن دیگه هیچ بهونه نیست
حیاط من خالی شد از رنگ نگات تو گوش من مثل همیشه نپیچید صدای پات
دیگه شبا خواب تورو نمی بینم برای گفتن دیگه نیست حرف رو لبات
چشمای من یک شب بارونی شده تو می دونی خراب نادونی شده
عشقو میگم اما اینو بدون که جات حسابی اینجا پیش من خالی شده
آه می کشم از ته دل تا بدونی ولی نمی خوام دیگه اینجا بمونی
می خوام بری یه جای دوریه جای سرد تا که بفهمی قدرمو خوب بدونی
منم می خوام برم تو شاید نرسی اینجا همش درد بوده و دلواپسی
شاید نصیب شانس من تو زندگیم همیشه تنهایی باشه و بی کسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

روزهايم را به بيهودگي می گذرانم و

شبهايم را به تنهايي سپري می کنم و

عشق را در يک لحظه بي خودي هدر می دهم

اينا کسايی هستن که عشق رو می کشن. با غريزه و احساسی که خدا بهشون داده مبارزه می کنن.
نمی دونم شايد من اشتباه می کنم.
(راستی معنی موضوع اين متن رو که فکر کنم می دونين؟ يعنی طرف که اينو ميگه قات زده! يعنی من!).

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم

انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!!

غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...

در عشق خودم سوختم

سوختم و آموختم

بی وفايان در جهان

بسيارند در هر زمان

عاشقي; راز خود اندر دل بدار

سنگدلان بسيارند

خود را ارزشمند بدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اي که تو رو پرستيدم
از خدا نترسيدم
واسه کوير خشک قلبت
بارون شدم و باريدم

اي که واسه وجودِ تو
زندگيم دگرگون شد
دل سنگي و بي احساس من
پر از رنگ و مهربوني شد

اي که به من ياد دادي
چه جوري عاشق بشم
تمام قلبمو٬ وجودمو
به يکي هديه بدم

از عشق که می نويسم

به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!

پس،

در التهاب سطوح و اضطراب رنگها

نقاشی ات می کنم

پيش از آنکه نقشی جز تو

در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 من در خیال خود دوست دارم که تو مرا دوست داری با آن که بی نیازی از من. پس تو چگونه دوست نداری که من تو را دوست دارم با این همه احتیاج که به تو دارم
 
 ای مخزن سر کردگار
 
 ای هم تو نهان و آشکار
 
 بگذرید برای خویش هر کس یاری
 
 ای درد و جهان مرا تو یار
 
 کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را
 
 کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
 
 نه چنان بر گرد کویت من ناصبور گردم 

که گرآستین فشانی چو غبار دور گردم
 
 همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
 
 چه زیان تو راکه من هم برسم به آرزویی........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تقصير منه که بهت گفتم دوستت دارم

احساسم رو، دلم رو، همه ی وجودم رو

خالصانه در اختيارت گذاشتم

در ابراز عشق از هيچ چيز دريغ نکردم

تو رو مثل خودم ساده شمردم

نمی دونستم هر روز دلم با يه حرفت خراشيده خواهد شد

آخه شايد نمی دونستم دلم اينقد نازکه!

ديگه چيزی از دلم باقی نمونده . .

که بخوام بهت هديه کنم.

دارم خودم رو اماده می کنم برای عشقی دیگر به نظر شما میشه دوباره عاشق شد؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتي٬

هر پنجشنبه به مزارم بيا;

گل سرخی بر روی قبرم بگذار;

تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم...

ولی

اگر تو مردی من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را٬

که با خون خود سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم;

و عاشقانه در کنارت جان می سپارم;

تا بدانی هيچ وقت تنها نيستي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384ساعت   توسط مرد قبیله  |