تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
ز سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم ؟
نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

اگر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد
زندگي كند ، لذت ببرد
و نفس بكشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

من رو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
من رو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستم رو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هام رو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

نرگس گل خماره اون دو تا چشم مستت
عطر نفسهاي تو نرخ گل و شكسته
مثل چراغ جادو نرگس او از همه سو راه فرار و بسته
مثل سحر نگاهت كي به شبم مي تابه
چشم تو وقتي بسته است بخت منم تو خوابه
سخت تو را نديدن بعد تو تنهايي من قصه ی هر كتابه
يه باغ گيلاس چشم تو گيرا ناز و فريباست مثل طلا كه پاكه
صبح سلامت شور قيامت اين قد و قامت چه منتش به خاكه
من بي تو يك عصر دلتنگم پاييزم پاييزي بي رنگم
زيباتر از خواب و رويايي كه يك شب در خوابم مي آيي
گلها مي خندند وقتي مي خندي دست و پاي غم با شادي مي بندي
بر دنيا مي خندي
با من مي گويد چشم بيمارت
مي دونم دور نيست روز ديدارت
چشم من هر شب مونده بيدارت
من مي سوزم تا روز ديدارت
“عطر مريم و باغ نسترن مي رسم به تو مي رسي به من”

علیرضا افتخاری





+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 بعد از تو واژه ها همه از خود تهی شدند
 
 در گیر و دار حادثه ی بی تو بودنم
 
  
 بعد از تو لحظه ها همه بی نور گشته اند
 
 در اضطراب بودن و با تو نبودنم
 
  
 بعد از تو آینه چه سکوتی شکسته است
 
 در جای جای ِ پیکرِ از هم گسسته ام
 
  
 بعد از تو خاطره چه غم انگیز گشته است
 
 در ناکجای ذهن پریشان و خسته ام
 
  
 بعد از تو شِکوه های دلم را کجا برم
 
 در واپسین زمان همین عمر ِ باقی ام

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تا یه چند مدتی خداحافظ ............  .

مرد قبیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.

من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز  و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.

دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم.همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.

دلم گرفته از ... .

از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:

مرد قبیله

چرا ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از توام
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
در هم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
بهتر که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سر آسمان من

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من

می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من

گفتی : غریب شهر منی ، این چه غربت است -
کاین شهر از تو می شنود داستان من

مرد قبیله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم / منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم / ای فتنه بکش یا بنوازم / بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم / کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم / به خدا ، محنت ریزد ز نگاهم / امیدم کو ؟ جدا از او پرپر شده ام ، خاکستر شده ام / آزارم کن ، چو چشم خود بیمارم کن / من به جفایت دلشادم ، از غم عشقت خرسندم / از همه عالم بگسستم ، تا که به مهرت پایبندم / عشق و امید صفایی ، ای عشق من چه بلایی / کی ز وفا جانب ما بازآیی

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

پروانه اي نيستم، که براي خودکشي، شمعي را بهانه کنم...
من ز اتفاقاتي که بين دو هيچ مي افتد، هر شب يک قصه مي نويسم

 

 

مرد قبیله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

برای سالها می نویسم …

   سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند …

   افسوس که قصه ی مادر بزرگ(خدا بیاموز) درست بود…

   که همیشه یکی بود یکی نبود

 خداوندا تو میدانی که انسان بودن

و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است

و از احساس سر شار است

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های با تو بودن و فرداهای  بی تو ماندن می نگرم!

آری… این صدای قدم های توست که کم رنگ  و کم رنگ تر می شود…ردپایی اما باقیست!

شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن…درنگ نمی کنم!

کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ….می آید! می روی و باز هم می آید!

بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!

این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند!

دگر صدایی نیست!!

کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد!

حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمگینم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد !خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم .خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدایا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا

اگه اسمم همه جا هست روي لب ها تو کتاب ها

اگه رودم رود گنگم مثل رودا اگه پاک

اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاک
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو
اگه عکس چهل ستون ام اگه شهري بي حصار
واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر کتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه کوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درختم

پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن!!

واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم ....

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

در نگاهم باش و بنشين
 بشنو اين آواز غمگين
 من غريبی بی پناهم
 سایه ای سرد و سياهم
 در ميان تيرگيها
 من حريم اشک وآهم
 ای بلندای رفاقت
 چشم بیمارم براهت
 آسمان گرم وآبی
 روشن از ماه نگاهت
 لحظه ای بر من نظر کن
 از دل تنگم گذر کن
 چون در آغوشم نشستی
 بامن از اینجا سفر کن !

 

مرد قبیله


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 
رفتنت تنها یه خوابه... تو نرفتی عطرت اینجاست...
کنج نایاب نفسهات... تنها جای امن دنیاست...
توی کوچه نگاهت... چرخش هزارتا تیلست...
به غزل قسم که چشمات آبروی این قبیلست...
هم مثل ماه تمومی... هم مثل هلال خنجر...
هم تب نگاه اول... هم غم نگاه آخر...
لابه لای هرم گیست... عطر بکر گل یاسه...
مل مل نازک دستات واسه من تنها لباسه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عشق يعني لايق سيما شدن ... عشق يعني با خدا هم دم شدن ... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي يعني سراب ... عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن ... عشق يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يک روياي نرم ... عشق يعني يک بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره ...
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهری از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده ام ،باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک تو رفتی ، هنوز سالهاست که در گوش من ، آرم آرم خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی ما سیب نداشت !
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

در گلستان نگاهت دل من خوار شده است

آن همه خواهش و سعیم به برت خوار شده است

با دلــی خــرد و غگمین پیـش خـدا میگویم

یا رب! انگـار همه گلـهای جهــان خـار شده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

علاج ضعف دل ما به دلت حواله كن
كه اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاك آستانه توست
من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست

اشك در چشمان من
درياي غم دارد به دل
خنده بر لب مي كنم
تا كس نداند راز دل

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 شب و روز دلم ميلرزد ، چشم از تو بينايم بي تو بيدارمي ماند و چشم انتظار تو به دور دستها خيره ميگردد بي تو كوچه ها و خانه سرد و سياه هستند بي تو غربت ميماند براي من در اين ديار،غربتي از جنس تاريكيها ، جادهاي تاريك و غم آلود و سرگردان دراين ديار ساز دلم كم كم از كوك مي آفتد و براي هميشه بي تو خاموش ميگردد... . 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری 

 

 
یک بار از کنار دریا عبور کردی
یک عمر امواجش برای بوسیدن جای پات میرن و میان
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خدایا! تنهایی از پس این احساس بر نمی آیم.
کمکم کن تا با تو نیایش کنم و اندیشه هایم را به جای مشکلاتم، روی حضورتو متمرکز کنم.
درونم پر از تاریکی است، اما با تو دنیایم روشن می شود.
من تنها هستم، اما می دانم تو هرگز ترکم نخواهی کرد. قلبم شکسته اما تو مرحم زخمهای دلم هستی.
احساس خستگی می کنم، اما تو وجودم را سرشار از آرامش می کنی.
گاهی تحملم تمام می شود، ولی با تو صبر، شیرین است. من راه حل های تو را نمی شناسم، اما تو راه مناسب برای من را می شناسی.
آرامش را به من بازگردان و زندگی را مجدداً برایم شیرین کن.
پروردگارا! اگر چه مشکل من بزرگ است، اما تو بزرگتری...
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

شب و روز دلم ميلرزد ، چشم از تو بينايم بي تو بيدارمي ماند و چشم انتظار تو به دور دستها خيره ميگردد بي تو كوچه ها و خانه سرد و سياه هستند بي تو غربت ميماند براي من در اين ديار،غربتي از جنس تاريكيها ، جادهاي تاريك و غم آلود و سرگردان دراين ديار ساز دلم كم كم از كوك مي آفتد و براي هميشه بي تو خاموش ميگردد .

تو باروني و من بارون پرستم
تو دريايي و من امواج هستم
اگر روزي از من بپرسي با زگويم
تو من هستي و من نقش تو هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

(وقتي تو ميريوي چه اهميت دارد تپيدن قلب من)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تو دور مي شوي
و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند
و تك شقايقم در مرداب مي ميرد
و حال در بطن اين لحظه هاي سرد
سبد هاي سيب پر از خالي است
ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم
و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم
اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن
وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
گفتمش تصويري از ليلي و مجنون بكش
عكس حيدر در كنار حضرت زهرا كشيد
گفتمش بر روي كاغذ عشق را تصوير كن
در بيابان بلا تصويري از سقا كشيد
گفتمش سختي و درد و اه گشته حاصلم
گريه كرد اهي كشيد و زينب كبري كشيد.

آري مرد قبيله من نيستم, مرد قبيله اوست كه در دشت كربلا در روز عاشورا به تنهايي با دشمنان اسلام رويارويي كرد,فقط من لقب او را به يدك ميكشم كاش كه همانند اقاي خودم امام حسين(ع) مي بودم.
التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

***

باغبان از پی من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز!

سال ها هست که در گوش من آرام

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان٬

می دهد آزارم

و من انديشه کنان

غرق اين پندارم

که چرا٬

خانه کوچک ما

سيب نداشت!

وبلاگ مرد قبیله ۳ ساله شد.... .

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

ديشب هم مثل هر شب خوابتو ديدم.

مثل هميشه فقط پيشت نشسته بودم و داشتم نگات می کردم.

اگار که همه دنيا رو بهم دادن.

نمی خواستم ديگه اون لحظه تموم بشه.

نمی خواستم حتی يک لحظه پلک بزنم.

تنها توو خواب هام هست که خيلی مهربوني;

که می دونم به همون اندازه که دوستت دارم٬ منو دوست داری.

ولی حيف که فقط يک رويا بود.

کاشکی فقط يک لحظه تو روياهات بودم.

کاشکی فقط يک ذره به فکرم بودی.

عشقم اگه ظاهری بود٬ تاحالا بايد از ياد می بردمت!

ای کاش می فهميدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 
خيالی نيست
برو
مثل تمام رفته های من
ولی ردی،
نشانی،ازخودت بگذار
مرانگذار
بی خبرازخود
که می پوسم زيرخروار خروار
برگهای کهنه تقويم
ومی بوسم
تمام خاطرات باتوبودن را
خيالی نيست
به روي شانه های من
هنوزبرگی زتقويم نگاه تو
انگار،
باقيست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

روزگاريست كه من در پي عشق
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده
من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم
من به خاموشي يك مشت صدا
كه تو را به سوي خود مي خواند
من به خاموشي صد وعده ي پوچ
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم 
+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم
واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم
مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم
اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من
رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما
بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا
حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم
كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم
هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم
براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم
ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته
به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي بسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

          مرد قبيله

ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دورم از تو . اما با تو . لحظه ها را زنده هستند
بازهم از تو . پرم از تو . واسه تو روياي خستم
خوبه ديروز . با تو هر روز . از تو با خدا ميخونم
توو خيالت . توي حالت . باز توي كما ميمونم
دورم از تو . اما با تو . لحظه ها را زنده هستند
بازهم از تو . پرم از تو . واسه تو روياي خستم
خوبه ديروز . با تو هر روز . از تو با خدا ميخونم
توو خيالت . توي حالت . باز توي كما ميمونم
تا وقتي كنارمي ميدونم . تا وقتي بهارمي ميتونم
ديگه طاقت دوريت ندارم . ديگه نميتونم
غربت لحظه ي خسته راه
خندهامو بسته كمر گيتار عشقم
زير بار غم شكسته شکسته
شب يلدام ساكت و سرد
حسرت شب خالي از درد
تا كه دق نكرده رويا . تورو جون لحظه برگرد برگرد
غربت لحظه ي خسته راه
خندهامو بسته كمر گيتار عشقم
زير بار غم شكسته شکسته
شب يلدام ساكت و سرد
حسرت شب خالي از درد
تا كه دق نكرده رويا . تورو جون لحظه برگرد برگرد برگرد
تا وقتي كنارمي ميدونم . تا وقتي بهارمي ميتونم
ديگه طاقت دوريت ندارم . ديگه نميتونم

شعری بود از رضا صادقی که هر وقت دلم میگیره این اهنگ رو گوش میدم.خوب منم ادمم دلم میگیره.

مرد قبیله تو دیگه فراموش شده ای فراموش شده .............................................. .

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد شبگرد برم و از تو بخونم

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مث بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده
چشمه ای از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده
چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت
خالی از نغمه شوقم ، پرم از قصه محنت

انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مث بغضی که گلومو بسته اما نمی باره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 


لالا لالا بخوان مادر دوباره شعر لالایی
بذار احساس کنم مادر که پیش من همین جایی
سکوتت تلخ و سنگینه مثل اون شعر غمگینه
که می گفت آی دلم خونه لالا لالا گل پونه
لالا لالا گل آذر که غمگینه دل مادر
لالا لالا گل پونه دل دشمن از او خونه
لالا لالا گل لاله دل او پر ز آماله
لالا لالا نشه پرپر گلی که اسم او مادر
از تو گفتم با ستاره
گفت که همتایی نداره
دل من چه بیقراره
بهشتم زیر پای تو
آوازم برای تو
دلم جانم فدای تو
لالا لالا گل پونه دو چشمام پر ز بارونه
دو چشم مادرم انگار دریایی از خونه
لالا لالا گل زیره دلم آروم نمی گیره
خدایا آسمون امشب چرا بارون نمی گیره.

روز مادر رو به همه مادرای دنیا تبریک میگم .....(بهشت زیر پای مادران است)
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

        مرد قبیله

شنیدن صدای همدیگر
 نوشتن نامه ای از سر دلتنگی...
 همینها عشق است
 اگرچه تو از واپسین نبرد باستانی‌ات
 بازنگشته باشی و
 من
 پشت تمام پنجره‌های جهان
 چشم براه نشسته باشم
 خیره بر آخرین برگ
 بر شاخه‌ی خشک تک درخت حیاطی و حیاتی
 که ندارم
 چند صد سال پس از میلاد
 و اینها همه رویایی باشد
 که کسی‌ندیده‌ هنوز که هنوز است
 حتی اگر
 تو
 خود من باشی...

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .............

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

پروانگان عاشق سوختند ومن مانده ام
 
 از تماشاي عشق آنها هم شرمنده ام
 
 من زدور فرياد مي زنم عشقم حسين
 
 عاشقان سر مي سپارند و با خون مي نويسند
 
 ياحسين

 

                          

 

لطفآ چند لحظه صبر کنید تا فایل فلش بصورت کامل باز شود   (در صورت باز نشدن فلش حتمآ گزارش را به مدیر وبلاگ ابلاغ نمایید )

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
 ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
 اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
 رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
 آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني...

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام

عید فطر رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم و انشاا... که نماز و روزهاتون مورد مقبول حق تعالی قرار گرفته باشه......


خواستم برایت از شازده کوچولو بنویسم.
از همان نامه هایی که دوست داری.
اما باز هم نشد ...
دلم نگران است. نگران دلت. نگران آنچه گذشته و من ...
من نبوده ام تا تو را بفهمم.
باران را بهانه کردم،
قطع شد!
برف را بهانه کردم،
آب شد!
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد!
اصلا چرا می خواهی بروی؟ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دستم گير و ياريم کن

گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬

هيچ درک نکنم٬ نفهمم...

در دنيای خويش٬ آزادانه...

وای خدايا٬ چه لذتی...

در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...

نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...

بايد پنهان کرد عشق را...

دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد

مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد

و دوباره عاشق شود...

آسمان آبی٬

نسيم بهاری٬

آما دل من غمگين است٬

بهار آمد...

دل من زمستان است٬

تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!

بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گفتم: تو شيرين منی...

گفتا: تو فرهادی مگر؟...

گفتم: خرابت می شوم...

گفتا: تو آبادی مگر؟...

گفتم: ندادی دل به من...

گفتا:تو جان دادی مگر؟...

گفتم: ز کويت می روم...

گفتا: تو آزادی مگر؟...

گفتم: فراموشم نکن...

گفتا: تو در يادی مگر؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...

دلم مي خواست عاشقت باشم...

دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...

يه عشق جدايي ناپذير...

دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...

اما نذاشتي بهت برسم...

ميگي نگو عاشقم...

ميگي نگو...

ميگم باشه نميگم...

و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام

اول که باید ماه مبارک رمضان مبارک رو به همتون تبریک بگم و امیدوارم که نماز و روزهاتون مورد مقبول پروردگار متعال قرار گرفته باشه , دوم اینکه این مطلبی که نوشتم فقط برای دل خودم هست یه وقت به عزیزی برنخوره و از دست من ناراحت نشه.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی میگویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق  شدی.  ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

در کامنت قبلی که مینا خانوم هم که گفته بود: خوش به حال معشوقت ....

باید بگم که دیگه معشوقه ای برام نمونده و هر چی که مینویسم برای دلم ....

یا هو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 خدایا

آنگاه که میخوانمت صدای مرا بشنو،به من نگاه کن وقتی که به تو نیاز پیدا میکنم گریخته ام به سوی تو و در میان دستهای توام خسته و درمانده در آغوش تو زار زار گریه می کنم و همه امیدم به تو است و آنچه در دستهای تو است.تو می دانی درون من چه می گذرد. تو از نیازهای من با خبری تو مرا خوب می شناسی.

عزیز من؛اگر ببخشی ام چه کسی بهتر از تو برای بخشیدن اگر از من در گذری چه کسی شایسته تر از تو برای گذشتن.

خدای من؛بر نفس خویش ستم کردم و نگهداریش را سهل انگاشتم پاک از او غافل مانده بودم و وای بر او اگر تو نبخشی اش.

عشق من؛اینک این منِ منم ، بنده تو ، که خود را به سوی تو می کشم ، بیزارم از آنچه کرده ام آن قدر که شرم و حیا اجازه نگریستن به رخسارت را و رو در رو شدن با تو را به من نمی دهد و بخششت را نمی طلبم که عفو و بخشش صفت زیبای کرامت تو است.

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت   توسط مرد قبیله  |