|
سرنوشت عشق
|

من رو تو آغوشت بگیر خدا می خوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
من رو تو آغوشت بگیر ، می خوام برات بخونم
روی زمین چه قدر بده ، می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستم رو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شب هام رو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت رو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
من رو با خودت ببر حتی یک لحظه
بغلم کن ، من رو بردار ، ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور


![]()
دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.
من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.
دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم.همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.
دلم گرفته از ... .
از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:

چرا ؟؟؟؟؟؟؟

درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی : غریب شهر منی ، این چه غربت است -
کاین شهر از تو می شنود داستان من

پروانه اي نيستم، که براي خودکشي، شمعي را بهانه کنم...
من ز اتفاقاتي که بين دو هيچ مي افتد، هر شب يک قصه مي نويسم

برای سالها می نویسم …
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند …
افسوس که قصه ی مادر بزرگ(خدا بیاموز) درست بود…
که همیشه یکی بود یکی نبود
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سر شار است

آری… این صدای قدم های توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود…ردپایی اما باقیست!
شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن…درنگ نمی کنم!
کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ….می آید! می روی و باز هم می آید!
بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!
این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند!
دگر صدایی نیست!!
کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد!
حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمگینم!
خدایا !
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا
اگه اسمم همه جا هست روي لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگم مثل رودا اگه پاک
اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاک
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو
اگه عکس چهل ستون ام اگه شهري بي حصار
واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر کتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره
اگه کوهم پيش تو قد يه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درختم
پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن!!
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم ....


در گلستان نگاهت دل من خوار شده است
آن همه خواهش و سعیم به برت خوار شده است
با دلــی خــرد و غگمین پیـش خـدا میگویم
یا رب! انگـار همه گلـهای جهــان خـار شده است...
اشك در چشمان من
درياي غم دارد به دل
خنده بر لب مي كنم
تا كس نداند راز دل
عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری
تو باروني و من بارون پرستم
تو دريايي و من امواج هستم
اگر روزي از من بپرسي با زگويم
تو من هستي و من نقش تو هستم
حرفي براي گفتن نمانده
وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي
وقتي تو نيستي چه بهانهاي براي گريه هست
وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است
وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب
وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من
(وقتي تو ميريوي چه اهميت دارد تپيدن قلب من)
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته
اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره
اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده
اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...
آري مرد قبيله من نيستم, مرد قبيله اوست كه در دشت كربلا در روز عاشورا به تنهايي با دشمنان اسلام رويارويي كرد,فقط من لقب او را به يدك ميكشم كاش كه همانند اقاي خودم امام حسين(ع) مي بودم.
التماس دعا
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
***
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز!
سال ها هست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان٬
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا٬
خانه کوچک ما
سيب نداشت!
وبلاگ مرد قبیله ۳ ساله شد.... .
ديشب هم مثل هر شب خوابتو ديدم.
مثل هميشه فقط پيشت نشسته بودم و داشتم نگات می کردم.
اگار که همه دنيا رو بهم دادن.
نمی خواستم ديگه اون لحظه تموم بشه.
نمی خواستم حتی يک لحظه پلک بزنم.
تنها توو خواب هام هست که خيلی مهربوني;
که می دونم به همون اندازه که دوستت دارم٬ منو دوست داری.
ولی حيف که فقط يک رويا بود.
کاشکی فقط يک لحظه تو روياهات بودم.
کاشکی فقط يک ذره به فکرم بودی.
عشقم اگه ظاهری بود٬ تاحالا بايد از ياد می بردمت!
ای کاش می فهميدی...
او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم
اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم
ديشب چشم هايم را بر هم گذاشتم و آرزويي در دل کردم
آرزويي هر چند بچه گانه
هر چند از روي دل
هر چند مي دانم ممکن است به آرزويم نرسم
ولي حتي اگر به آرزويم نرسم٬
من تا آرزوها و هر جا که درها را باز کني با تو هستم و خواهم بود
هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتي اگر فاصله ها باعث دوري ديده ها گردد
هميشه در دلم خواهي ماند
جايي که جاي هيچ کسي نيست بجز تو
و هيچ کسي نمي تواند جاي تو را در دلم بگيرد...
نگاه معصومت در ياد من هميشه جاويد است
براي هميشه...
شعری بود از رضا صادقی که هر وقت دلم میگیره این اهنگ رو گوش میدم.خوب منم ادمم دلم میگیره.
مرد قبیله تو دیگه فراموش شده ای فراموش شده .............................................. .
شنیدن صدای همدیگر
نوشتن نامه ای از سر دلتنگی...
همینها عشق است
اگرچه تو از واپسین نبرد باستانیات
بازنگشته باشی و
من
پشت تمام پنجرههای جهان
چشم براه نشسته باشم
خیره بر آخرین برگ
بر شاخهی خشک تک درخت حیاطی و حیاتی
که ندارم
چند صد سال پس از میلاد
و اینها همه رویایی باشد
که کسیندیده هنوز که هنوز است
حتی اگر
تو
خود من باشی...
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی .............
روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
لطفآ چند لحظه صبر کنید تا فایل فلش بصورت کامل باز شود (در صورت باز نشدن فلش حتمآ گزارش را به مدیر وبلاگ ابلاغ نمایید )
بهترين دوست اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي ترو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني...
عید فطر رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم و انشاا... که نماز و روزهاتون مورد مقبول حق تعالی قرار گرفته باشه......
خواستم برایت از شازده کوچولو بنویسم.
از همان نامه هایی که دوست داری.
اما باز هم نشد ...
دلم نگران است. نگران دلت. نگران آنچه گذشته و من ...
من نبوده ام تا تو را بفهمم.
باران را بهانه کردم،
قطع شد!
برف را بهانه کردم،
آب شد!
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد!
اصلا چرا می خواهی بروی؟ ...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
گفتا: تو فرهادی مگر؟...
گفتم: خرابت می شوم...
گفتا: تو آبادی مگر؟...
گفتم: ندادی دل به من...
گفتا:تو جان دادی مگر؟...
گفتم: ز کويت می روم...
گفتا: تو آزادی مگر؟...
گفتم: فراموشم نکن...
گفتا: تو در يادی مگر؟...
وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...
دلم مي خواست عاشقت باشم...
دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...
يه عشق جدايي ناپذير...
دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...
اما نذاشتي بهت برسم...
ميگي نگو عاشقم...
ميگي نگو...
ميگم باشه نميگم...
و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...
اول که باید ماه مبارک رمضان مبارک رو به همتون تبریک بگم و امیدوارم که نماز و روزهاتون مورد مقبول پروردگار متعال قرار گرفته باشه , دوم اینکه این مطلبی که نوشتم فقط برای دل خودم هست یه وقت به عزیزی برنخوره و از دست من ناراحت نشه.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی میگویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی. ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
در کامنت قبلی که مینا خانوم هم که گفته بود: خوش به حال معشوقت ....
باید بگم که دیگه معشوقه ای برام نمونده و هر چی که مینویسم برای دلم ....
یا هو
آنگاه که میخوانمت صدای مرا بشنو،به من نگاه کن وقتی که به تو نیاز پیدا میکنم گریخته ام به سوی تو و در میان دستهای توام خسته و درمانده در آغوش تو زار زار گریه می کنم و همه امیدم به تو است و آنچه در دستهای تو است.تو می دانی درون من چه می گذرد. تو از نیازهای من با خبری تو مرا خوب می شناسی.
عزیز من؛اگر ببخشی ام چه کسی بهتر از تو برای بخشیدن اگر از من در گذری چه کسی شایسته تر از تو برای گذشتن.
خدای من؛بر نفس خویش ستم کردم و نگهداریش را سهل انگاشتم پاک از او غافل مانده بودم و وای بر او اگر تو نبخشی اش.
عشق من؛اینک این منِ منم ، بنده تو ، که خود را به سوی تو می کشم ، بیزارم از آنچه کرده ام آن قدر که شرم و حیا اجازه نگریستن به رخسارت را و رو در رو شدن با تو را به من نمی دهد و بخششت را نمی طلبم که عفو و بخشش صفت زیبای کرامت تو است.
تقدیم به خودش میدونه