تا یه چند مدتی خداحافظ ............ .

+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|
دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.
من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.
دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم.همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.
دلم گرفته از ... .
از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:

چرا ؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|
خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا
ای زندگی بیزار از توام
بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه ی دنیای تو
در هم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
بهتر که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا
خسته ام از همه خسته از دنیا
آسمان بشنو از قلب من این صدا

+
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|
رخ
تا من رخ چون چشمه خورشید تو دیدم
چشمم ز غم عشق تو چشمه ی خون است
زلفهر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی
با تاب چنان زلفی من تاب نمی آرم
پیشانیگشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ابرودر نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
مژهاز کمان ابرویش چون تیر مژگان بگذرد
بر دل آید چون در دل بگذشت از جان بگذرد
چشمما مست و خراب چشم یاریم
آشفته ی زلف آن نگاریم
گوششیفته حلقه گوش تو ام
سوخته چشمه نوش تو ام
دهاندهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لبعلم در وصف لبش لا یعلمی
عقل در شرح رخش لا یعلمی
زبانآفرین بر زبان شیرینت
کاینهمه شور در جهان انداخت
چهرهگر بر فکنی پرده از آن چهره زیبا
از چهره خورشید و مه آثار نماند
گردنگر شبی خود طوق گردد دست من در گردنش
طوق فرمان را چو مه در گردن گردون کنم
گلوراه پر جان شود آنجای که گام تو بود
گوش پر دُر شود آنجا که گلوی تو بود
گریبانمشاطه چه حاجت بود آنرا که همی حسن
هر ساعت ماهی ز گریبانش بر آرد
دوشدل ودینم و دل و دینم ببردست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دستهمت کروبیان شعبده دست تست
سرمه روحانیان خاک کف پای تست
سینهسینه گو شعله ی آتش کده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
آغوشای همه خوبی در آغوش شما
قبله جانها بر و دوش شما
کمرکَس در کمرت میان ندیدست
گرچه کمر تو در میانست
پانور دل من ز عکس روی تست
تاج سر من ز خاک پای تو
قدهر سرو که در چمن بر آید
پیش الف قدت چو نون باد
خلاصه اینکه.......
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و قرارم

+
نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|
مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من
کوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلیت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی : غریب شهر منی ، این چه غربت است -
کاین شهر از تو می شنود داستان من

+
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|
چو اسیر دام توام ، رام توام ، ای محرم رازم / منم آن شمعی که ز شب تا به سحر در سوز و گدازم / ای فتنه بکش یا بنوازم / بی گناهم بده پناهم ، کز موی تو آشفته ترم / کن نگاهی به خاک راهی ، ای سایه ی لطفت به سرم / به خدا ، محنت ریزد ز نگاهم / امیدم کو ؟ جدا از او پرپر شده ام ، خاکستر شده ام / آزارم کن ، چو چشم خود بیمارم کن / من به جفایت دلشادم ، از غم عشقت خرسندم / از همه عالم بگسستم ، تا که به مهرت پایبندم / عشق و امید صفایی ، ای عشق من چه بلایی / کی ز وفا جانب ما بازآیی
.JPG)
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت توسط مرد قبیله
|