تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

برای سالها می نویسم …

   سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند …

   افسوس که قصه ی مادر بزرگ(خدا بیاموز) درست بود…

   که همیشه یکی بود یکی نبود

 خداوندا تو میدانی که انسان بودن

و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است

و از احساس سر شار است

 

مرد قبیله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

و من اینجا از پشت قاب پنجره تنهایی ام به گذشته های با تو بودن و فرداهای  بی تو ماندن می نگرم!

آری… این صدای قدم های توست که کم رنگ  و کم رنگ تر می شود…ردپایی اما باقیست!

شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن…درنگ نمی کنم!

کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ….می آید! می روی و باز هم می آید!

بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!

این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند!

دگر صدایی نیست!!

کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد!

حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمگینم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد !خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم .خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدایا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت   توسط مرد قبیله  |