|
سرنوشت عشق
|
برای سالها می نویسم …
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند …
افسوس که قصه ی مادر بزرگ(خدا بیاموز) درست بود…
که همیشه یکی بود یکی نبود
خداوندا تو میدانی که انسان بودن
و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است
و از احساس سر شار است

آری… این صدای قدم های توست که کم رنگ و کم رنگ تر می شود…ردپایی اما باقیست!
شاید فرصتی باشد هنوز برای رسیدن…درنگ نمی کنم!
کبوتر دلم را به سویت روانه می کنم!می روی ….می آید! می روی و باز هم می آید!
بارانی می شود هوای دلم از این دویدن ها و نرسیدن ها!
این بار تو رفتی اما تقلای کبوتر خیس بالم برای رسیدن به تو بی ثمر ماند!
دگر صدایی نیست!!
کبوتر هم گویی اسیر باد و طوفان شد!
حال نه تو ماندی نه کبوتر دلم غمگینم!
خدایا !