در نگاهم باش و بنشين بشنو اين آواز غمگين من غريبی بی پناهم سایه ای سرد و سياهم در ميان تيرگيها من حريم اشک وآهم ای بلندای رفاقت چشم بیمارم براهت آسمان گرم وآبی روشن از ماه نگاهت لحظه ای بر من نظر کن از دل تنگم گذر کن چون در آغوشم نشستی بامن از اینجا سفر کن !
+
نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت توسط مرد قبیله
|
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ای طرفه نگارم از دوری تو صیاد دگر تاب نیارم رفتست قرارم چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم رهائی نتوانم تا دام در آغوش نگیرم نگرانم