تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
عشق يعني لايق سيما شدن ... عشق يعني با خدا هم دم شدن ... عشق يعني جام لبريز از شراب ... عشق يعني تشنگي يعني سراب ... عشق يعني خواستن و له له زدن ... عشق يعني سوختن و پر پر زدن عشق يعني سال هاي عمر سخت ... عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ... عشق يعني با " خدا يا " ساختن ... عشق يعني چون هميشه باختن ... عشق يعني حسرت شب هاي گرم ... عشق يعني ياد يک روياي نرم ... عشق يعني يک بيابان خاطره ... عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره ...
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 


من به تو خندیدم

خوب می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدید ی باغبان از پی تو تند
دوید ، و نمی دانستی پدر پیر من است من به تو خندیدم ، تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را
خالصانه بدهم .
اشک چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان منو سیب دندان زده از دست من افتاد و به خاک

دل من گفت : برو چون نمی خوا ست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را وهنوز سالهاست که

در ذهن من آرام آرام غربت بغض تو تکرارکنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این

پندارم .
کاش باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!

در ادامه متن پایین


از دوستان عزیز دعوت می کنم که وبلاگ پر محتوا و زیبای یار منتظر حتمآ سر بزنن.

با سپاس مرد قیبله

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهری از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده ام ،باغبان از پی من تند دوید ، سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه ، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک تو رفتی ، هنوز سالهاست که در گوش من ، آرم آرم خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی ما سیب نداشت !
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت   توسط مرد قبیله  |