تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
«من، تفته تن كويرم» - نم نم ببار باران‏
با وسعتِ غم، اينجا، بى‏غم ببار باران‏
خون مُرده سكوتم، در وادىِ خموشان‏
راهِ نفس ندارم، كم‏كم ببار باران‏
تا شوقِ نى سوارى، در سينه‏مان نميرد
بر خاكِ بازىِ ما، گُل نم ببار باران‏
در كوچه باغ هستى، پژمُرده از غبارم‏
تا... غنچه‏ام بخندد، شبنم ببار باران‏
رگبار بسْ... شقايق، تابِ تو را ندارد
از دشت رو بگردان، بَر يم ببار باران‏
گرمى به شيشه‏ام مُرد، تا... سركه شد شرابم‏
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

در گلستان نگاهت دل من خوار شده است

آن همه خواهش و سعیم به برت خوار شده است

با دلــی خــرد و غگمین پیـش خـدا میگویم

یا رب! انگـار همه گلـهای جهــان خـار شده است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

علاج ضعف دل ما به دلت حواله كن
كه اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاك آستانه توست
من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست

اشك در چشمان من
درياي غم دارد به دل
خنده بر لب مي كنم
تا كس نداند راز دل

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟

 سر نه چیزیست که در پای عزیزان بازم

من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست

بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم؟

ماجرای دل دیوانه بگفتم بطبیب

که همه شب در چشمست بفکرت باز

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عيد فطر مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آنرا که غمی چون غم من نیست ،چه داند

کز شوق توام دیده چه شب می گذراند؟

وقتست، اگر از پای در آیم که همه عمر

باری نکشیدم که به هجران تو ماند

سوز دل یعقوب ستمدیده زمن پرس

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

دیوانه گرش پند دهی،کار نبندد

ور بند نهی سلسله در هم گسلاند

ما بیتو بدل بر نزدیم آب صبوری

در آتش سوزنده صبوری که تواند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مهر1387ساعت   توسط مرد قبیله  |