تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

همچو پروانه که می سوزم و در پروازم

گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم

نچنان معتقدم کم نظری سیر کند

یا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش

 تو بهر ضرب که خواهی بزن و بنوازم

گر به اتش بریم صد ره و بیرون آری

زر نابم که همان باشم ،اگر بگدازم

گر تو آنجور پسندی که بسنگم بزنی

از من این جرم نیاید که خلاف آغازم

خدمتی لایقم از دست نیاید ،چکنم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره *کوچه پر از حسرت

ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست* بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*

پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت *لـــذت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن

تــمـنـا تــويـي *چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

(وقتي تو ميريوي چه اهميت دارد تپيدن قلب من)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گفتم بمان بهر خدا... گفتي خداخافظ
گفتم ببر با خود مرا... گفتي خداحافظ
گفتم تو از من در مسيرِ روشن ِ پيوند آخر چه ديدي جز وفا ... گفتي خداحافظ
گفتم نمي خواهي مرا؟! باشد.. نخواه.. اما ايکاش مي گفتي چرا... گفتي خداخافظ
گفتم برو! باشد! خدا يارت... به ديدارت مي آيم .. اما کي؟ کجا؟ گفتي خداخافظ
اي واي از دلبستگي.. اي داد از عادت... معتاد خود کردي مرا.. گفتي خداحافظ
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرد قبیله  |