تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

ديشب هم مثل هر شب خوابتو ديدم.

مثل هميشه فقط پيشت نشسته بودم و داشتم نگات می کردم.

اگار که همه دنيا رو بهم دادن.

نمی خواستم ديگه اون لحظه تموم بشه.

نمی خواستم حتی يک لحظه پلک بزنم.

تنها توو خواب هام هست که خيلی مهربوني;

که می دونم به همون اندازه که دوستت دارم٬ منو دوست داری.

ولی حيف که فقط يک رويا بود.

کاشکی فقط يک لحظه تو روياهات بودم.

کاشکی فقط يک ذره به فکرم بودی.

عشقم اگه ظاهری بود٬ تاحالا بايد از ياد می بردمت!

ای کاش می فهميدی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دلبر طناز من ترک من شيدا کرد
ديد که بيچاره شدي يار دگر پيدا کرد

ديد که در کيسه ما سيم وزري نيست
گوهرخود را برد وبه بازار دگر سودا کرد

گفتمش گر قبله شوي نظر به رويت نکنم
گر ماه شوي نظر به سويت نکنم

گر دسته گل شوي و ايي برم
بردارم و بويت نکنم

حال بگذريم سر به عقب دل نگران
تو بمان با دگران واي به حال دگران

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

او تمام مدت همين حرف را مي زند
سر به شانه ي خسته ام مي سايد
قلبش را پيشكش مي كند به ستاره هاي چشمانم
و اهسته با عشق مي گويد
دوستت دارم

اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم
و شانه هايم ناگاه تهي مي شوند
وقتي كه شانه هايش تكيه گاه دگري است
و او باز اهسته مي گويد
دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت   توسط مرد قبیله  |