خيالی نيست
برو
مثل تمام رفته های من
ولی ردی،
نشانی،ازخودت بگذار
مرانگذار
بی خبرازخود
که می پوسم زيرخروار خروار
برگهای کهنه تقويم
ومی بوسم
تمام خاطرات باتوبودن را
خيالی نيست
به روي شانه های من
هنوزبرگی زتقويم نگاه تو
انگار،
باقيست.
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت توسط مرد قبیله
|
روزگاريست كه من در پي عشق
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
وبه هر حال در اين كوچه كه با رد تو ماءنوس شده
من به خاموشي اين خاطره ها مي نگرم
من به خاموشي يك مشت صدا
كه تو را به سوي خود مي خواند
من به خاموشي صد وعده ي پوچ
به سر كوچه ي مرموز وفا مي نگرم
+
نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت توسط مرد قبیله
|
دگر مجنون نخواهم شد كه ليلي رفت از دستم
دگر با كس نخواهم گفت من ديوانه ات هستم
دگر حلاج عشقم را به مژگانت نياويزم
دگر باور نخواهم كرد من دردانه ات هستم
اگر چون بيژن عاشق به قعر چاه تو رفتم
به جان پرويز را ديدم كه بيرون بردت از دستم
اگر فرهاد عشقم را به كوي تو فرستادم
به گيسويت قسم خوردم هنوزم عاشقت هستم
به دل اميد مي دادم كه روزي بينمت اما
تو هم اي دل زمن گمشو كه عشقت رفت از دستم
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت توسط مرد قبیله
|
سلام٬
آمدی چه زيبا
گفتم دوستت دارم چه عاشقانه
پذيرفتی چه فريبانه
آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه
با تو خوش بودم چه کودکانه
همه چيزم شدی چه زود
به خاطر يک کلمه ما را ترک کردی چه ناجوانمردانه
نيازمندت شدم چه حقيرانه
واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه
و من سوختم چه بچه گانه
ولی هنوز دوستت دارم ای غريبه!
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت توسط مرد قبیله
|