تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا
کاش میشد در زمان بی کسی
حس کنی سردی دستان مرا
گفتمت عشقم به تو از جان فزون است
گفتمت سوز دلم از جان برون است
در جوابم :
خنده ایی آلوده و آتش میان دوده
و درد دلم افزوده و...
اکنون میان حادثه یا خاطره
زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل
نگاهم همچنان مانده به ساحل ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

 

اي هم نفس برگرد من بي تو ميميرم
بي تو در اين عالم هر لحظه دلگيرم
اينجا غريبم من ,اي اشنا برگرد
رحمي به حالم كن بهر خدا برگرد
بي تو مثل پاييز از غمها لبريزم
با تو بهارانم سبزم دل انگيزم
رفتي و بي تو قامتم خم شد چون بيد مجنون
برگرد عزيزم بي تو پژمردن گلهاي گلدون
بر نمي تابد اين دل زار از من جدا باشي
با من كه عمري عاشقت بودم بي وفا باشي
سرشار از عشقم اما چه فايده مانده ام تنها
از درد هجران صدها ترانه خوانده ام اينجا
دل تنگم اي جان من براي يك لحظه ديدار
اين بار غم را اي عزيز من از دلم بردار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام.
خواستم برایت از شازده کوچولو بنویسم.
از همان نامه هایی که دوست داری.
اما باز هم نشد ...
دلم نگران است. نگران دلت. نگران آنچه گذشته و من ...
من نبوده ام تا تو را بفهمم.
باران را بهانه کردم،
قطع شد!
برف را بهانه کردم،
آب شد!
گم شدن کفشهایت را بهانه کردم،
پیدا شد!
اصلا چرا می خواهی بروی؟ ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت   توسط مرد قبیله  |