تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
من بودم و يار بود و پروانه و شمع
 من ماندم و يار رفت و پروانه پريد
 تا صبح زهجر يار خود همچون شمع
 ناليدم واشك حسرت از ديده چكيد
 ازدوري پروانه دل شمع شكست
 پشتش زفراق و دوری يار خميد
 گفتم غزلي ز بي وفايي نگار
 آن يار كه از برم چو آهو بِرَميد
 من گفتم و شمع اشك ريزان بگريست
 با گوش دل او قصّۀ هجران بشنيد
 چندان بگريست او كه در وقت طلوع
 از شمع اثر نماند و من ماندم و شيد
 من ماندم و اشكهاي پاشيدۀ شمع
 هجري كه براي من او شد
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

در نگاهم باش و بنشين
 بشنو اين آواز غمگين
 من غريبی بی پناهم
 سایه ای سرد و سياهم
 در ميان تيرگيها
 من حريم اشک وآهم
 ای بلندای رفاقت
 چشم بیمارم براهت
 آسمان گرم وآبی
 روشن از ماه نگاهت
 لحظه ای بر من نظر کن
 از دل تنگم گذر کن
 چون در آغوشم نشستی
 بامن از اینجا سفر کن !
+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

 

 

 

 

سلام عید غدیر خم را به همه دوستان تبریک میگم......

دوباره منتظرم من برای با تو پریدن
 به باغ خاطره رفتن ، گلی زخاطره چیدن
 تویی که باورمن بوده ای همیشه و هر روز
 بدون تو نرسیدن ، بجزرُخ تو ندیدن
 چوآمدی بگشایم دوبال راحت پرواز
 برای با تو پریدن به اوج عشق رسیدن
 همیشه بیم و امیدی برای این دل تنها
 وبا حضور تو برغم دوخّط سرخ کشیدن
 وباتو راحتم از قید و بند بود و نبودم
 چو صید چابکی از بند دام و دانه رهیدن
 وصال تو خط بطلان کشد به محنت و دوری
 ودست دیو جدایی به تیغ وصل بریدن
 خوش آن شبی که بیایی و باز مثل همیشه
 سرود و نغمۀ «جاوید » عشق از تو شنیدن

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

مرد قبیله

 

 

 

 

 

 

گفتی تنهايی يعنی دلها یکی نباشند
 گفتم پس سهم دستها چی
 گفتی دستها بی معنیست وقتی دلها یکیست
 گفتم چشمهايم خطوط چهره ات را می خواهند
 گفتی چشمهایم را ببندم و تصور کنم
 گفتم صحرای گوشهایم تشنه صدای توست
 گفتی به ندای درونت گوش بده
 حال لحظه ها گذشتند و تو مرا ز یاد بردی
 در کنار هر لحظه از خودم می پرسم
 تعبير تنهايي چيست جز فاصله ای بين من و تو ....؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام عید قربان رو به همه دوستان عزیز تبریک میگم.

مرد قبیله

 

 

 

 

 

 

 

هیچ نیمه ای آن نیمه را تمام نکرد
 و همچنان نیمه من تنهاست
 هنوز شبها زیباست
 و شنها را می توان چنگ زد
 اسمی نوشت
 آبی ریخت
 نیمه ای را خط زد
 و حسرت را به روی صفحه آورد
 مثل خورشید که به ماه نور بخشید
 هر شب تکه ای از ان بر چید
 و ماه من همچنان دنبال نیمه ای می گردد
 ماه همچنان می چرخد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام امیدوارم حال همگی دوستان خوب باشه.نوشته قبلی برای تولد کسی نوشتم که هنوز هم عاشقانه دوستش دارم ولی بعضی از دوستان تصور کردن برای کلبه مشکی و سردم نوشتم , باز هم روز ۴ دی را به عزیزترینم تبریک میگم.

همه از عشق میگویند
 همه از عشق میخوانند
 یکی نان می خورد از عشق
 یکی دنبال شهرت ساز عشقی میزند انگار
 که آن هم سخت بی روح است
 و گویا عده ای از عشق مینالند
 ولی افسوس
 همه از اوج خود خواهی
 دکان عشق تعطیل است
 دلم تنگ است...
 کجایی اوج تنهایی؟
 کجایی خلوت نمناک؟
 هوای دل چقدر ابری است
 و باز افسوس
 به باران هم امیدی نیست
 که باران هم نشوید این غم دل را
 همه در قعر ظلمت آرزوی عاشقی دارند!
 همه در اوج بیداری ولی خوابند!
 دلم تنگ است...

ای عزیزترینم هنوز هم منتظرم تا برگردی ............................ .

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

<< ... تو آمدی و جهان را دوباره نشانم دادی.
تو آمدی تا بگویی این جهان هنوز خالی نیست.
تو آمدی آنگاه که چمدانی بسته بودم و در انتظار سوتِ حرکتِ قطارِ کوچ نشسته بودم ...
تو آمدی و پیام آورِ مهر گشتی.
تو آمدی و الفبای عشق را از نو برایم خواندی
و کلمات شکل گرفت ...
کلماتی از جنس عشق ... برتر و بهتر از کلماتی که بر کاغذ می نگارم
و تنها چشم های ما آن را می خوانَد، در وجودمان ... »

تولدت مبارک ای بهترینم.......

ای آشنایی که میایی اینجا و کامنت میزاری من هیچگاه آشنایم را فراموش نخواهم کرد.......   .

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام بلاخره کلبه کوچک و تاریک و سرد مرد قبیله ۲ ساله شد . امیدوارم باز هم بتونم با کمک دوستان خوبم به نوشتن ادامه بدم.

نمی خواستم پا تو دنیات بذارم
 پام رو قلبت باشه و بازم بگم دوست دارم
 قصه همینجاست که دل تو، راز این شعرو نفهمید
 با نگاهی پر حسرت به نوشته هام می خندید
 فاصله ی ما، حس گنگ کوچ و درده
 نمی خوای اینو بدونی؟ این جا هرچی برگه زرده
 پاییز نوشته ی من، بهارو زندونی کرده
 نمی خوام یه روز بفهمی دل من با تو چه کرده
 از همون نگاه اول تا ته عشقتو خوندم
 ساده بودی تو عزیزم ، من برات قصه می خوندم
 تو بدون هرکی نفس شد، یه روزی نفس رو دزدید
 زیر پاش شکست و له کرد،اونی که تو سینه لرزید
 نفرت ادما ازهم این روزا خیلی زیاده
 دل من جاده رو طی کرد با همین پای پیاده
 اخر عاشقیامون همیشه پاییزو درده
 یه عبور، یه خط کمرنگ، یادگاری روی سنگه ......
 

+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت   توسط مرد قبیله  |