تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق

يکی را دوست می دارم ولی افسوس نمی داند، نگاهش می کنم. نگاهم می کند، ولی افسوس از چشمانم نمی فهمد چه در دل دارم . . .

صدايش را هر شب در خواب می شنوم . . .

بويش را هر روز در باد احساس می کنم . . .

گرمی نفسش هنوز صورتم را گرم می کند،

عطش نگاهش هنوز قلبم را می فشارد،

کاش با او بودم . . .

کاش با من بود . . .

کاش من خودم بودم . . .

کاش قلبی داشتم، اشکی داشتم که هديه می کردم . . .

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دستم گير و ياريم کن

گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬

هيچ درک نکنم٬ نفهمم...

در دنيای خويش٬ آزادانه...

وای خدايا٬ چه لذتی...

در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...

نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...

بايد پنهان کرد عشق را...

دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد

مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد

و دوباره عاشق شود...

آسمان آبی٬

نسيم بهاری٬

آما دل من غمگين است٬

بهار آمد...

دل من زمستان است٬

تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!

بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

شهادت حضرت علی (ع) رو به همه دوستان عزیز تسلیت میگم و ما رو در این شبهای عزیز دعا کنین.

تنها می دانم که بايد نوشت

که نوشتن مرا آرام کند.

خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!

نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!

خدايا!! خدايا!!

نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...

می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم

خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات

اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟

خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند

ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...

محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...

ای کاش

در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند

به دنيا آمده بودم!

خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی

و تنها دل به همين خوش کرده ام

نا اميدم مکن٬‌ رهايم نکن٬‌ که تنها اميدم تو هستی...

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

برايت خاطراتی بر روی اين دفتر سفيد نوشتم;

كه هيچ كسی نخواهد توانست اين چنين خاطرات شيرينی را;

برای بار دوم برايت بازگويد.

چرا مرا شكستي؟ چرا؟

اشعاری برايت سرودم;

كه هيچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف كند.

چرا تنهايم گذاشتي؟ چرا؟

چهره ی پاك و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفيد;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

چرا اين چنين كردی با من؟ چرا؟

زيبا ترين ستارگان آسمان را برايت چيدم.

خوش بو ترين گل های سرخ را به پايت ريختم.

چرا اين چنين شد؟ چرا؟

من كه بودم؟

كه هستم؟

به كجا می روم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گفتم: تو شيرين منی...

گفتا: تو فرهادی مگر؟...

گفتم: خرابت می شوم...

گفتا: تو آبادی مگر؟...

گفتم: ندادی دل به من...

گفتا:تو جان دادی مگر؟...

گفتم: ز کويت می روم...

گفتا: تو آزادی مگر؟...

گفتم: فراموشم نکن...

گفتا: تو در يادی مگر؟...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اگه از من بپرسی

رنگ عاشقی چه رنگه

من ميگم رنگ سياهِ

اما باز واسم قشنگه

تو همونی که می گفتی

هميشه پيشم می مونی

چرا قلبمو شکستی

چرا از من گريزونی

باور نداره قلبم

وقت ودا رسيده

انگار که غم آتشی

بر پيکرم کشيده

دونه دونه توی ناودون

قطره های سرد بارون

بی تو اما يه کويرم

تو نباشی من می ميرم

قطره قطره٬ چکّه چکّه

اشک آسمون می باره

گِلِه دارم از خداوند

اگه باز تورو نياره

توی خوابم نمی ديدم

که يه روز از تو جداشم

چرا قسمتِ من اين بود

که گرفتار تو باشم

نمی دونی که جداييت

واسه من معنیِ دردِ

خونه بی تو مثل زندون

خونه بی تو سردِ سردِ

باور نداره قلبم

وقت ودا رسيده

انگار که غم آتشی

بر پيکرم کشيده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

وقتي بهت فکر مي کنم، تصوير چهرهاي مهربون با چشماني دوست داشتني يادم مياد که هميشه و هميشه به يادش می نشينم...

دلم مي خواست عاشقت باشم...

دلم مي خواست يه عشق بي پايان به پات بريزم...

يه عشق جدايي ناپذير...

دلم مي خواست تا ابد پا به پات بيام...

اما نذاشتي بهت برسم...

ميگي نگو عاشقم...

ميگي نگو...

ميگم باشه نميگم...

و من باز هم ته دلم ميگم تا ابد عاشقم...

+ نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام

اول که باید ماه مبارک رمضان مبارک رو به همتون تبریک بگم و امیدوارم که نماز و روزهاتون مورد مقبول پروردگار متعال قرار گرفته باشه , دوم اینکه این مطلبی که نوشتم فقط برای دل خودم هست یه وقت به عزیزی برنخوره و از دست من ناراحت نشه.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرزو عیب نیست ولی میگویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق  شدی.  ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

در کامنت قبلی که مینا خانوم هم که گفته بود: خوش به حال معشوقت ....

باید بگم که دیگه معشوقه ای برام نمونده و هر چی که مینویسم برای دلم ....

یا هو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

سلام

نمیدونم شاید خواست خدا بوده که دوباره بیام و اپدیت کنم , مینویسم تا شاید دست نوشتهایم را بخواند.

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هايم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن يار همه را با خبر کند؛

و به انتظار ديرينه ی من پايان دهد.

من تو را٬ عشقت را٬ حتی دوست نداشتن هايت را٬ در سينه ام٬ در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت   توسط مرد قبیله  |