تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
من اسير غم چشمان پرازاشك تو بودم اي نازنين
اشك غم چشمان تو پرواز من بود
نمي دانستم اشك غم چشمان تو شوق پرواز داشت
من مي خواستم با اشك غم تو پرواز كنم
ولي هر كاري كردم اين فاصله ها نذاشت
نذاشت نذاشت كه نذاشت.....؟

 

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دلم برات تنگ شده جونم
ميخوام ببينمت نميتونم
بين ما ديواراي سنگي
فاصله يك عمره ميدونم


وقتی داری فکر میکنی که من دارم فکر میکنم که تو داری فکر میکنی که من به چی فکر میکنم دلم میخواد که فکر کنی که من فقط به تو فکر می کنم!!!!!!!

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

آسماني بي غبارم ،بعد از اين
تشنه صبح بهارم ،بعد از اين

پشت پلك پنجره با چشم باد
روز و شب چشم انتظارم بعد از اين

ديگر از مرداب بودن خسته ام
دل به دريا مي سپارم بعد از اين

نقش لبخند تو را مانند موج
روي ساحل مي نگارم بعد از اين

من نمي خواهم شبيه ابرها
اشك دلتنگي ببارم بعد از اين

بايد از ((من)) بودنم دوري كنم
((ما)) شدن را دوست دارم بعد از اين

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گفته بودي كه ره عشق ره پرخطري است عاشقم من كه ره پر خطري ميجويم
اندر اين عشق دلم ريخته شد بال وپرم بهر منزلگه خود بال و پري ميجويم
گر به لطفم ننوازي و پناهم ندهي عشوه كن ناز كن آغاز ستمكاري كن
عاشقم عاشقم افتاده و بيمار توام لطف كن لطف زاين معشوق پرستاري كن 

تقدیم به خودش میدونه

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت   توسط مرد قبیله  |