می خوام برم تو آسمون ستاره نیست برای این دل شکسته چاره نیست اینجا دیگه قفس شده برای من برای موندن دیگه هیچ بهونه نیست حیاط من خالی شد از رنگ نگات تو گوش من مثل همیشه نپیچید صدای پات دیگه شبا خواب تورو نمی بینم برای گفتن دیگه نیست حرف رو لبات چشمای من یک شب بارونی شده تو می دونی خراب نادونی شده عشقو میگم اما اینو بدون که جات حسابی اینجا پیش من خالی شده آه می کشم از ته دل تا بدونی ولی نمی خوام دیگه اینجا بمونی می خوام بری یه جای دوریه جای سرد تا که بفهمی قدرمو خوب بدونی منم می خوام برم تو شاید نرسی اینجا همش درد بوده و دلواپسی شاید نصیب شانس من تو زندگیم همیشه تنهایی باشه و بی کسی ......
+
نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1384ساعت توسط مرد قبیله
|
گوش کن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا چشم تو زينت تاريکي نيست پلک ها را بتکان کفش به پاکن و بيا و بيا تا جايي که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زماني روي کلوخي بنشيند با تو و خراميده شب اندام ترا مثل يک قطره آواز به خود جذب کند پارسايي است در آنجا که ترا خواهد گفت:
«بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست که از حادثه ي عشق تر است....
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت توسط مرد قبیله
|