تو اگر ميدانستي كه چه دردي دارد
كه چه زخمي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
هرگز از من خسته نمي پرسيدي؟
كه چرا تنهايي؟؟!!!
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت توسط مرد قبیله
|
بنام انکه عشق را یک حادثه و جدایی را یک قانون آفرید
آنگاه بوی خوش امدنت در تاریکی دلم پیچید،به قلب خشکیده ام پا گذاشت و دلم را در محاصره ی چشمانت قرار داد.
نگاهم کردی،نگاهت طوفانی بود که خانه های ویران قلبم را ویرانتر کرد و به دمیایی بی رحم پا گذاشت.نگاهت برفهای ریخته در قلبم را آب کرد و در سراسر وجودم آهسته بارانی از عشق را بارید.آنگاه چشمانم بارانی شدند و سیلی از قطره های باران بر گونه هایم جاری شد.میدانم که میایی و برایم تکه ای از طلوع می اوری و چشمای بارانیت را برای آخرین با میبینم و...
کاش قطره اشکی بودم که از چشات سرازیر میشدم.صورتت را میشستم و لبهات را میبوسیدم و آنگاه ارام در زیر پایت جان میدادم و به خواب عمیقی فرو میرفتم.
آدرس:دریا،کنار اتاق های عاشقی،برسد به دست مسافر دشت شوره زاری که توسط صدای باران آبیاری شد.
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت توسط مرد قبیله
|
ناله ز درد هجران واي از غم جدايي
فکر وداع بايد از روز آشنايي
با من بمان برادر طاقت نمانده ديگر
باور نمي کنم من شد موسم جدايي
واي از شب فراق و اندوه بي تو ماندن
دل کندن از تو دلبر دارد چه ماجرايي
اي نازنين گل من گفتي بمانم اما
با ديدن تو گردد مرغ دلم هوايي
گر شام هجر و دوري هرگز سحر ندارد
ماه تو در شب دل دارد چه دلربايي
کرب و بلايت امشب بوي مدينه دارد
همراه عطر نرگس خواند مرا ندايي
گويد غريب مادر ! اي يادگار حيدر
فردا بريده حنجر در دشت کربلايي
...
+
نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384ساعت توسط مرد قبیله
|
چقدر سخت است که منتظر کسی باشی که فکر امدن نیست...
مهمان عزیزی باشی که فانوس خانه اش روشن نیست...
چقدر سخت است ادم را از ارزوهایش دور کنند و او را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند...
چقدر سخت است نوشته هایت را نخوانده خاک کنند و اسمت را از خاطره ها پاک کنند...
چقدر دردناک است که احساست را پوچ پندارند..
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت توسط مرد قبیله
|