وقتى اشكها حريم غرورت را شكستند, وقتى غصه كفتر شادى
را از بام دلت پراند, وقتى درد گل لبخند را برلبانت خشكاند نبود
آنكه دلت را شكست تا ببيند نهال غم چگونه درخاك وجودت
ريشه دواند.
وقتى ساعت ها خيره به باران پابه پاى آسمان گريستى,وقتى
بى تفاوتى را در چشمان بى حالتش ديدى , وقتى خود را
تنها و بى پناه در برابر تمام سياهى هاى بى انتهاى قلبش ديدى,
وقتى ابرهاى خيال ناگهان از مقابل چشمان نگرانت كنار رفت
وتو زندگى را همانگونه كه هست ديدى تازه حس كردى كه
مانند غريقى در درياى بى انتهاى شكست دست وپا مى زنى
وقتى كه صدايش خالى از احساس بود , وقتى تمام عشقت را
مانند تكه هاى كاغذ زير پا له شده ديدى فهميدى كه در دنيا
عاطفه پوچ وبى معنى است ودراين دنياى خالى جايى براى
تو نيست.
حال تو هم بخند,توهم احساست را فقط براى رمان هاى عاشقانه
خرج كن,تو هم وارد دنياى واقعى شو و با تمام بى احساسهاى
دنيا قهقهه ى بى تفاوتى سر بده.... .
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
چترها را بايد بست،زير باران بايد رفت.
فكر را،خاطره را،زير باران بايد برد.
دوست را زير باران بايد جست..
زير باران بايد چيز نوشت ،حرف زد ،نيلوفر كاشت،
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون" است.
زندگي همچو گل نسترن است بايد از چشمه جان آبش داد .....
سهراب
+
نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
کاش می شد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش می شد همچو گلها ساده بود
سادگی را با تو عالم گير کرد
کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش می شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
تو كه كردي به اين دل من همه جور نيرنگ و جفا
تو كه سوختي آشيونم را به طريق عشق و وفا
تو كه آتش زدي به قلبم و تو سوختي دل مرا
مني كه براي تو مي خونم همه جور از عشق و صفا
چرا بايد به دام تو هميشه نالان بمونم
به خدا من خسته شدم از حرف و وفاي تو
دل من تنگ است برايت اي عزيزم بيا بيا
بيا و اشك مرا بين كه چه جوري ميشود رها
+
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم
انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!!
غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...
تقدیم به اون کسی که خودش میدونه...................
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
چه كنم چاره ندارم كه فلك كرده مرا از تو جدا
از كدام غنچه بچينمكه دهد بوي تو را...جان
حسرت چشم سياه تو گرفتارم كرد
عاقبت عشق تو از زندگي بيزارم كرد
شمع سوزان توام اينگونه خاموشم نكن
از كنارت ميروم اما فراموشم نكن
+
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|
نوشته ي برگ اول دفتر خاطرات عاشقان-
نخوان عاقل از اين دفتر كه اين دفتر جنون دارد
دلي بايد آنرا بخواند كه قلبي پر ز خون دارد
ز خون رنگين بود او را اين دفتر كه من دارم
مصيبت نامه ي دلهاست ديواني كه من دارم
-آهنگ-
من و او تنها در كنار هم راه ميرفتيم و غرق در روياهاي خويش
گيسو خيال را به دست باد يغماگر سپرده بوديم.ناگهان او نگاه
خويش را به من دوخت و با صدايي دل انگيز و خوش آهنگ كه
گويي صداي فرشته اي بود پرسيد:راستي زيباترين روز زندگي
تو كدام روز بود.....به جاي پاسخ چشم در چشم او دوختم....
لبخندي زدم و با شوق و اخلاص بر سر انگشتان سپيدش بوسه اي
زدم و گفتم:نخستين روزي كه تو را ديدم.
+
نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت توسط مرد قبیله
|