تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
اگر نمی توانی سروی بر فراز تپه ای باشی ،بوته ای در دامنه ای باش
ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه می روید
اگر نمی توانی درخت باشی ،بوته باش
اگر نمی توانی بوته ای باشی ، علف کوچکی باش و چشم انداز کنارشاه راهی را شادمانه تر کن
اگر نمی توانی نهنگ باشی ،فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه
همه ما راکه ناخدا نمی کنند ،ملوان هم میتوان بود
در این دنیا برای همه ما کاری هست
کارهای بزرگ ،کارهای کوچک وآنچه وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست
اگر نمی توانی شاه راه باشی ،کوره راه باش
اگر نمی توانی خورشید باشی ،ستاره باش
با بردن و باختن ،اندازه ات نمی گیرند
هر آنجه که هستی ، بهترین باش ......
+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

می خوام برم تو آسمون ستاره نیست برای این دل شکسته چاره نیست
اینجا دیگه قفس شده برای من برای موندن دیگه هیچ بهونه نیست
حیاط من خالی شد از رنگ نگات تو گوش من مثل همیشه نپیچید صدای پات
دیگه شبا خواب تورو نمی بینم برای گفتن دیگه نیست حرف رو لبات
چشمای من یک شب بارونی شده تو می دونی خراب نادونی شده
عشقو میگم اما اینو بدون که جات حسابی اینجا پیش من خالی شده
آه می کشم از ته دل تا بدونی ولی نمی خوام دیگه اینجا بمونی
می خوام بری یه جای دوریه جای سرد تا که بفهمی قدرمو خوب بدونی
منم می خوام برم تو شاید نرسی اینجا همش درد بوده و دلواپسی
شاید نصیب شانس من تو زندگیم همیشه تنهایی باشه و بی کسی
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

دست ها بالا بود .
هر كسي سهم خودش را طلبيد ،سهم هر كس كه رسيد ،
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من كه رسيد
سهم من يخ زده بود !
سهم من چيست مگر ؟
يك پاسخ ،پاسخ يك حسرت !
سهم من كوچك بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت ،وسعتي تا ته دل تنگي ها
شايد از وسعت آن بود
كه بي پاسخ ماند !!!
سهم تو چيست مگر ...........
+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

پرنده هاي درونم چقدر غمگين اند پرنده ها كه از اين پس تو را نمي بينند
نشسته اند كه شايد دوباره برگردي و از سخاوت دست تو دانه بر چينند
چه قدر هر كه بيايد گمان كنند كه توئي سپيد پر بزنند و سياه بنشينند
بيا مقابل چشمان شاعرم بنشين كه خنده هاي تو زيباترين مضامين اند
بهار و رحمت عام است و آسمان آبي است
پرنده هاي من اما، هنوز غمگين اند ........

 

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
تقدیم به کسی که هر گز مرا باور نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

چشم هایم خسته است
ذهنم پر تشویش
قلبم پر درد
گوش هایم دیگر طاقت هیچ هیاهویی ندارند
لحظه های بی رحم پی درپی هم می گذرند
انتظاری تلخ
نه
انتظار شیرین است
چون پس از پایانش لحظه ی دیدار است
وقتی که صدای نفست در گوش من طنین انداز است
انتظارم دیگر رو به پایان است
با بودن تو
ذهنم پر از آرامش
قلبم مملو از عشق
چشم هایم پر شور
اما
لحظه های بی رحم تند و تند از پی هم می گذرند
وصدای نفست را از من باز پس می گیرند
باز هم
قلبم پر درد
ذهنم پر تشویش
چشم هایم خسته است

نوشته ی یک عاشق وقتی برای عشقش دلتنگ شده بود(مرد قبیله)... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

عطر تو
عطر تو در تمام اين جنگل وحشی زندگی جاريست
دوست داشتن را با تو آموختم٬
اما معلم عشقم بی آنکه آخرين درس اين فصل را٬"فراموش کردن" را ,
به من بياموزد٬ به نسيم پيوست.
حال من ماندم و طوفان بی مهری هايش
من ماندم و دل شوره و خاطره های طنین آرام بخش صدايش . . .

عید سعید فطر رو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم. (فدای همتون )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

روزهايم را به بيهودگي می گذرانم و

شبهايم را به تنهايي سپري می کنم و

عشق را در يک لحظه بي خودي هدر می دهم

اينا کسايی هستن که عشق رو می کشن. با غريزه و احساسی که خدا بهشون داده مبارزه می کنن.
نمی دونم شايد من اشتباه می کنم.
(راستی معنی موضوع اين متن رو که فکر کنم می دونين؟ يعنی طرف که اينو ميگه قات زده! يعنی من!).

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که به دوش می کشم

انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش دارم!!!

غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم دوست دارم...

در عشق خودم سوختم

سوختم و آموختم

بی وفايان در جهان

بسيارند در هر زمان

عاشقي; راز خود اندر دل بدار

سنگدلان بسيارند

خود را ارزشمند بدار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

اي که تو رو پرستيدم
از خدا نترسيدم
واسه کوير خشک قلبت
بارون شدم و باريدم

اي که واسه وجودِ تو
زندگيم دگرگون شد
دل سنگي و بي احساس من
پر از رنگ و مهربوني شد

اي که به من ياد دادي
چه جوري عاشق بشم
تمام قلبمو٬ وجودمو
به يکي هديه بدم

از عشق که می نويسم

به ياد می آورم که هنوز تمام نشده ای!

پس،

در التهاب سطوح و اضطراب رنگها

نقاشی ات می کنم

پيش از آنکه نقشی جز تو

در بوم هيچ نقاشی، نقش بندد . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت   توسط مرد قبیله  |