همه جا تاريک است و من در اين لحظه برايت می نويسم که دوستت دارم
می نويسم که بگويم دوستت دارم
اين داستانی ساده است ،داستان عشقی ساده است.
عشق من حيات از عشق تو می گيرد.من تشنه تو هستم ،می خواهم سر کشم آنچه را که در توست.
ما عشقمان را خواهيم کاشت.روزی از عشق ما ،دو عاشق چون ما
خواهند روئيد،آنها دست به عشق ما خواهند کشيد و اين عشق تنها نام تو را فرياد خواهد زد.
باد تنها نام تو را زمزمه می کند
تمام گلها نام تو را دارند
مرا تنها تو می شناسی
تنها تو می دانی که من که هستم
هيچ کس مرا چون تو نمی شناسد
چون هيچ کس هيچ کس نمی داند که قلب من چگونه می سوزد
تنها تو
تنها چشمان تو
تنها قلب عاشق تو
هر کجا که باشم زير باران يا زير آتش
عشق من ازان توست
من هرگز نغمه ای سر نخواهم داد مگر زمانی تو آوازی بخوانی
اگر به تو بگويند او دوستت ندارد به ياد بياور مرا هنگامی که زير باران
آوای تو را سر می دهم
عشق من :
اگر بگويند من تو را فراموش کرده ام ،حتی اگر خود اين را بگويم ،باور مکن
تو را چه کسی می تواند از قلب من جدا کند؟
ما عاشق خواهيم ماند ،هميشه
مرا امشب در ميان بازوان خود پنهان کن
مرا پنهان کن
پيشانی ات را بر پيشانی ام
لبانت را بر لبانم بگذار
بگذار آتش اين عشق دل هامان را مشتعل کند
بگذار اين عشق مرا با تو بسوزاند
من هميشه در کنار باران
در کنار تو
با عشق تو خواهم بود
دوستم بدار...!
+
نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1384ساعت توسط مرد قبیله
|
می پرسه چرا عاشقی زود از سر آدما می پره. بهش میگم چون اون عشق نیست بلکه هوس. هوس وقتی ارضا بشه، دیگه دنبالش نمی ری و بالاخره کهنه می شه. می پرسه همیشه عاشقم می مونی. همیشه باهام مهربونی می کنی. میگم من همیشه عاشقم. بدون محبت و صفا و عشق نمی تونم زندگی کنم. زجر می کشم. می پرسه اگه پیشم باشی ماچم می کنی. می گم تو رو باید از سر تا پا غرق بوسه کرد.
می پرسه ناز من رو می خری. میگم تمنای زن در ارضای عشوه زنانه اش نهفته است و وای بر مردی که بلد نباشه چطوری این حس رو ارضا کنه. می پرسه من رو دوست داری. من میگم با لغت بازی نکنیم. تو بانوی رویاهای منی. می پرسه چقدر دوسش دارم. من میگم تو جزیی از وجود منی. انگار که نیمه گمشده ام را پیدا کرده ام. تو رو دوست دارم به اندازه گنج وجودت. می پرسه از قلبش مراقبت می کنم. میگم بگذار این قلب پاره پاره من، سپری باشه برای نیزه های روزمره زندگی. تا تو همیشه با طراوت بمونی.
می پرسه چرا دوسش دارم. میگم چون قلبت پاک و مجبت در رگهاش جاریه. می پرسه چرا با بداخلاقیاش تا می کنم. می گم چون باید گاهی هم سنگ زیرین آسیاب بود. باید صبوری کرد. می پرسه چرا نیستم تا زیر نور مهتاب عشق بازی کنیم. من میگم چون توی زندگی هر چیزی رو به سختی به دست آوردم. برای رسیدن به تو هم باید از سدهای گریه گذشت. می پرسه چی شد که خدا تو رو به من داد. من میگم یادم ننداز دلم می لرزه.
می پرسه عاشقمی؟ میگم عاشقتم. دیوونتم. اون وقت می خنده و میگه تو آخرش من رو عاشق خودت کردی. میگم پس تو هم افتادی توی تور عشق؟ بازم با شیطونی می خنده میگه نه هنوز دستام بالاس. اون وقت دلم می گیره. چون هیچ کی دوس نداره توی این تور کوچولوی من بیاد. سالهاست که منتظرم. اما بعدش میگه ای مرد عاشق، تو خودتم نمی دونی که من چقدر دوستت دارم. تو جون منی. غلط کرده هرکی گفته عاشقت نیستم!اون وقت من چشام پر از اشک میشه.
وقتی از خواب پا میشم دستم رو به دورش حلقه می کنم اما چه زود می فهمم که بانوی رویاهای من در کنارم نیست. همه اش رویا بوده و من تلخی حقیقت را هر روز صبح به دور از او و به دور از لبهای سرخش، می چشم و باید روز دیگری را آغاز کنم. لعنت به روزی که با نگاهی از چشمان معشوق شروع نشده باشد چرا که من مردی همیشه عاشقم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت توسط مرد قبیله
|
سلام به دوستان عزیزم
این بار اومدم اما نه با قلم نوشتاری خودم . اومدم نامه یه دوست رو که برای معشوقش نوشته بنویسم . بخوانید تا با این دوست هم دل شویم .
سلام نازنین
بارها خواسته ام برایت نامه ای بنویسم برای کسی که دوستش دارم اما هرگز دستام توان پاک کردن اشکای سننگینم را نداشت و احساسم پر از بغض بود اما امشب با نام او شروع کردم و توانستم این بار نمی گویم حالت چطور هست؟ دیگر از حرف های عاشقانه هم خبری نیست چند روزی هست که از هم خبر نداریم با یاد گذشته زندگی میکنم و با یاد دوریمان می میرم من بارها مرده ام و دیگر گل سرخی برایم نمی فرستی انگار ستاره ها دیگر خاموشند. امیدی نیست روز مرگ!
چه با شکوه است روزی که تحقیرها را خاک می کنیم و غم ها از پای در می آیند و دلتنگی برای همیشه خداحافظی می کند و دیگر این ما نیستیم که سخن می گوییم دیگرانند که تکرارمان می کنند.دلم می خواهد گریه کنم بر بی ثباتی زندگی که چون سرابی در کویر تنم زیبا و خوش نما جلوه می کند. به خاطر دلم شده یک شب بیا به خوابم..... برای لحظه ای شده بیا بمون کنارم . نکه یه روز بری سفر یک روزی بی خبر سارا.... دلم میگیره نازنین بیا منو با خود ببر.
می روم تا شاید فراموشت منم. با فراموشی هم اغوشت کنم.میروم از رفتنم شاد باش.از شوق ندیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتر از من می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را. تندی بر خردهای سرد را... یارا خیلی دوستت دارم.می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم , می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند. می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز میدهم نارسا باشند.غروبا بی تو بد جوری,دلم تنگه از این دوری ندارن قنچه های ما برای گل شدن شوری برم قربونه خوبیات. فقط تنها بیا تا من کسی که بی وفا میشه,بگو حالا تویی یا من عزیزم بسه تنهایی,نمونده واسه ما جایی.
نامه نوشته شده توسط : شهرام عاشق و دل شکسته
درود بیکران بر این دوست پاک که بر معشوق خود دل میسوزاند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت توسط مرد قبیله
|
دیوونه ها خدا شونو دوست دارن
دیوونه ها خیلی ها رو دوست دارن.
دیوونه ها یه وقتی عاشق بودن
همه ی عاشقا هم یه وقتی دیوونه می شن .
میگن دیوونه ها فقط می خورن و می خوابن _ کی میگه؟
دیوونه ها می تونن پرواز کنن !!!
دیوونه ها پیش محبوبشون می رن
بعضی وقتها هم پیش خداشون می رن.
دیوونه ها بی دلیل اشک می ریزن .. بی دلیل می خندن.
کی می دونه تو دل دیوونه ها چه خبره ؟
وای چه غوغاییه . . .
می دونم دل دیوونه ها خیلی بزرگه
ولی فقط جای یه محبوبه.
حرف آخر مرد قبیله برای این نوشته.......
می خوابم که تو را در خواب ببينم , بيشتر ميخوابم که بيشتر ببينمت . اگر بدانم مردگان هم خواب ميبينند ميميرم تا تو را هميشه در خواب ببينم .
+
نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت توسط مرد قبیله
|