تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است.عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند. فکر می کنم همه آدم ها همينطورند. به بهانه های مختلف، برای چيز های مختلف گريه می کنند اما همه اش آخر ختم می شود به همان چيزی که سال هاست توی دلت جا خشک کرده و هرچه می گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد، می شود جزيی از وجودت و خلاصه اينکه تا عمرداری اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقی ها را خيلی دوست داشتی. من هم دوست دارم... خودم را به اين راضی کرده ام که شايد گم شده ای. مثل عطر اقاقی های حياط بچه گی هايم که يک روز يک جايی ميان بازی ها و هيجان های کودکی توی دماغم پيچيدند و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
می بينی؟ دوباره اشکهايم...
ديگر حرفی نمی زنم. فقط ای کاش بدانی که چقدر دلم برايت تنگ می شود.
هر جا که هستی مراقب خودت باش، بهانه قشنگ اشک های من...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 تیر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

خدايا، آسمان آمال و آرزوهايم تيره و كدر شده است، به‏تو پناه مى‏برم و دست يارى به‏سوى تو دراز مى‏كنم، تو كمكم كن، نجاتم ده، تسكينم بخش، به‏قلب دردمندم آرامش ده، جز تو كسى را ندارم و راستى جز تو كسى را ندارم. نمى‏توانم )به( هيچ‏كس اطمينان كنم، نمى‏توانم به امّيد هيچ‏كس زنده بمانم. دلم از همه گرفته. از همه ناراحتم. از دنيا رنج مى‏برم.
خسته‏ام، كوفته‏ام، پژمرده و دل‏مرده‏ام. با آن‏كه همه مرا خوشبخت تصور مى‏كنند. با آن كه به‏سوى مهم‏ترين مأموريت‏ها مى‏روم. با اين‏كه بايد شاد و خندان باشم. ولى چقدر افسرده و محزونم. حزن و اندوه قلبم را مى‏فشرد حتى نمى‏توانم گريه كنم، آه بكشم. نزديك است خفه شوم.
خدايا به‏تو پناه مى‏برم. تو نجاتم ده. تنها و تنها تويى كه در چنين شرايطى مى‏توانى كمكم كنى، من به‏سوى تو مى‏آيم. من به كمك تو محتاجم و هيچ‏كس جز تو قادر نيست كه گره مرا بگشايد.
+ نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت   توسط مرد قبیله  | 

گريه مي کنم؟نمي دونم. اشکهام خودشون مي ريزن پايين. من ديگه اختيار اشکهامو ندارم ....
باورت ميشه؟همين پارسال بود که اولين روزهاي بي تو بودن شروع شد. باورت ميشه؟ نبودم..الان هم نيستم...امروز هم نبودم...فردا...
اين گودال سياه طولاني هنوز اطرافمه. اون چيزي که تو قلبم شکسته بود هنوز تيکه تيکه است. بند نزدمش،نميشه بندش زد. جاي خالي قلبم با هيچي پر نميشه. حتي يک شعر.اين حال من بي توست.. زبونم بند اومده..هيچ شعري ...هيچ کلمه يي...هيچ صدايي...فقط اشکه که مي ريزه..گريه مي کنم؟نمي دونم..هنوز نمي دونم..من هنوز عادت نکردم...هنوز وقتي زنگ مي زنم خونه منتظرم صدات رو بشنوم..نيستي.....جات خاليه؟پر نمي شه...با هيچ چيز حتي يک شعر...تو حالا عکسي توي قاب...خوابيدي بدون لالايي و غصه...من هنوز هم ضعيف تر از اونم که بتونم مقاومت کنم...حتي اگه تو تمام خوابهام بخندي و لياس سفيد بلند بپوشي و اطرافت پر گل باشه...من سفيدي مي بينم و اشک و عکس تو توي قاب چوبي کوچيکي که بهم لخند مي زنه...راستي من يک ساله که به کسي نگفتم عشقم (م) ....نيستي...نيستي....
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1384ساعت   توسط مرد قبیله  |