تو همچون ائينه صاف و همچون رود زلالي
من صداقت را با تو حس كردم من پاكي عشق را بار ديگر در قلبت يافتم
من محبت را در رواني كلامت فهميدم و جودي ارام و مهربان كه بي پروا به دنبال حقيقت عشق بود
من راستي را در عملت ديدم من زيبائي را در عمق اشعار ناسروده ات خواندم
با خود مي گويم نه اين بار احساسم اشتباه نمي كند نه اين بار دلم گواه اشتباه نمي دهد
من ياوري مي خواهم تا با كمكش اين دلم را راضي كنم تا بار ديگر بتواند اعتماد و اطمينان را در خود پناه دهد من ياوري مي خواهم تا با كمكش نا اميدي را تا هميشه از وجودم بيرون كنم ..
من دلاوري مي خواهمتا با كمكش ثابت كنم عشق راستين هنوز زنده است
من اشنايي مي خواهم تا با كمكش هر چه دروغ و دورويي است از صفحه ي روزگار پاك كنم..
من خورشيد سوزاني مي خواهمتا گرماي وجودش روشني دل هر عاشقي باشد
من ياوري مي خواهم تا زنده كنم خاطرات زيبا و شيرين اشنايي را
در كوچه پس كوچه هاي عاشقي ....
+
نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1384ساعت توسط مرد قبیله
|
دخترک هراسان و دل نگران بود...در راه نيم نگاهی به بسته انداخت ...يه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کمکم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد..
پسره مثل همیشه ۵ دقيقه تاخير داشت اما بازم مثل هميشه ريلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت.
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.پسر نيم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نياورد...چند دقيقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل هميشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بيزار است..اين بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود...
کمی آن طرف تر صدای جيغ لاستيکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..پسرکی در زير چرخ های ماشين جان می داد و آخرين نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خيانت کرده بود...
خوب اينم يكجور سرنوشت كه به سراغ عاشق و معشوق اومده......
به نظر شما تمام معشوقهايي كه توي اين كره خاكي دارن زندگي ميكنن به هم ميرسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1384ساعت توسط مرد قبیله
|
- سلام . دلم برات خيلی تنگ شده بود..
پسرک از شادی تو پس خود نمی گنجيد... راست میگفت ...خيلی وقت بود که نديده بودش..دلش واسش يه ذره شده بود..تو چشای سیاهش زل زد همون چشمايی که وقتی ۱۶سال بيشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهديد و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن...
دخترک نگاهی به ساعتش کرد و ميون حرفای پسرک پريد و گفت: من ديرم شده زودی بايد برم خونه...
هميشه همين جور بوده هر وقت دخترک پسرک را ميديد زود بايد بر ميگشت..
پسرک معطل نکرد و کادويی که برای دخترک خريده بود رو با کلی اشتياق به دخترک داد...
دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...حتی کنجکاويی نکرد داخل بسته رو ببنيد...
پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای ديرم شد..من ديگه برم خداحافظ...
خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدايی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره ......
ادامه دارد......................
+
نوشته شده در جمعه 5 فروردین1384ساعت توسط مرد قبیله
|