تبليغاتX
مرد قبیله
سرنوشت عشق
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»

      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 دی1383ساعت   توسط مرد قبیله  | 

بر  مگير  از من آفتاب نگاه

 دشت سرد  است و بي كسي   جانكاه

 دستها  بي ستاره  مانده هنوز

  شب بلند  است و  شعله ها كوتاه

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1383ساعت   توسط مرد قبیله  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 دی1383ساعت   توسط مرد قبیله  | 

من گياهي  ريشه در خويشم

 من سكون آبشاران  بلورين  زمستانم

 من شكوه  پرنيان  روشن  درياي  خاموشم

  من  سرود  تشنه ي  بيمار  خيزان  بهارانم

  مهر  دوزختاب  افسونسوز  شبكوشم

  مرغ  زرين  بال  دريا راز مهتابم

 چشمه سار  نيلي  خوابم

 چنگ  خشم  آهنگ  پاييزم

 بانگ پنهان  خيز توفانم

 بام بيدار  گل انگيزم

 سايه سروم كه مي بالد

ناي  چوپانم  كه مي نالد

 آهوي دشتم  كه  مي پويد

  من گياهي ريشه در خويشم  كه در خورشيد  مي رويد

+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1383ساعت   توسط مرد قبیله  |